|
5 شنبه از مدرسه برگشتم خونه, سریع کارام رو انجام دادم, که ساعت 6 و ربع میخواستم جیران رو ببینم..
دلم براش لک زده بود..
ساعت 6 از خونه اومدم بیرون, علی بهم زنگ زد...
با هم صحبت کردیم..چیزایی بهم میگفت که من رو میترسوند!
توی ترافیک گیر کردم و ساعت 6 و 45 دقیقه رسیدم پیش جیران..
باید ساعت 7 و نیم هم خونه میبودم!!!!!
این دیگه نامردی بود..
رفتیم تو کافی شاپ و نشستیم..45 دقیقه هم غنیمت بود برای دیدن عزیز دلم..
بعدشم که برگشتم خونه, دختر عموم خونه مون بود و بعد از رفتنش با مامان رفتم دکتر تا جواب آزمایشاتش رو بده..
وقتی برگشتم, سرم گیج میرفت..دراز کشیدم که بخوابم, اما خوابم نمیبرد..
دو تا آرام بخش خوردم...احساس ترس و لرز داشتم..
حس میکردم این خواب, نفرین شده است...
صدای جیغ تو گوشم میپیچه,
دارم تو یک سالن تاریک و سرد راه میرم..خلوت هست و صدای قدم هام انعکاس پیدا میکنه..از یک پنجره دایره ای شکل نور ماه افتاده داخل...
صدای رفت و برگشت صندلی که داره تاب میخوره رو میشنوم..غیژ غیژ صدا میده...
مستقیم سالن رو ادامه میدم..یک در قهوه ای, جنس مرغوب سمت راست هست..دستم رو میذارم رو دستگیره و بازش میکنم..
هلش میدم..از لولا صدا میده...توی اتاق که بزرگه, تاریکه و سرده سرد...بخاری که نفسام میسازه رو میبینم...
کمی میرم جلو....یک دفعه در با صدای بلند بسته میشه...نفسم و با صدا حبس میکنم و بر میگردم و نگاه میکنم پشت سرم...باد نمیاد, پس چطور بسته شد...
میرم جلوتر..چشمام از ترس گشاد شده...وسط اون اتاق تاریک و خالی یک کاناپه هست...کسی رو نمیبینم...میرم جلوتر...یکدفعه یکی بلند میشه..قد بلند, با لباسای تیره, ترکه ای...یک مرد..شایدم یک پسر جوون..پشتش به من هست..کم کم میچرخه...نمیدونم چرا ازش میترسم..یکدفعه انتهای اتاق یک شومینه روشن میشه...و صدای جیغ من طنین انداز اون سکوت میشه...از دهنش خون میریزه...وحشت کردم..نفس نفس میزنم...عقب عقب میرم...چشماش حالت شیطانی داره...ولع تو تموم صورتش دیده میشه..دستای کشیده و سفید, انقدر سفید که انگار ازشون نور ساطع میشه...میاد به سمتم..من هنوز عقب عقب میرم..یک دفعه میخورم به دیوار..اون میاد جلو..صورتم رو برمیگردونم...بوی مرگ همه هوا رو پر کرده...یک دستش دور کمرم حلقه میشه یکی رو هم به سمتی که صورتم رو چرخوندم میزنه به دیوار..سرش بهم نزدیک میشه..بوی تهوع انگیز خون بینی ام رو پر کرده..محکم فشارم میده و دهنش رو باز میکنه و میذاره رو گردنم..اون وقت من جیغ میزنم...با همه قوا....
خون فواره میزنه..گرمای خونم روی بدن سردم ملموس هست...جیغ میزنم ولم کن..ولم کن....
.
صورتم میسوزه...یکی هی صدام میزنه..اسمم رو بلند صدا میزنه...چشمام رو باز میکنم...بابا بالای سرم هست...نگران نگاهم میکنه...نفس نفس میزنم..قفسه سینه ام بالا و پایین میره..با سرعت...میگه: خوبی بابایی؟؟
احساس میکنم رو پای کسی هستم و دستی دورم حلقه شده, بر میگردم..تو بغل مامان هستم..نگرانی تو چشماش هست, اما محکم هست, از دستایی که دورم حلقه کرده فقط یک چیزی معلومه, با این هیکل نحیفش, اما انقدر قدرت داره که نذاره هیچی اذیتم کنه و همیشه محافظم باشه..این حس خوبیه, حس خوبیه که وقتی از یک کابوس بیدار میشی بدونی اون کسی که بیشتر از همه باهاش برخورد داری, تنها کسی هست که تا آخرین ذره وجودش رو حاضره برات فدا کنه...این یعنی مادر!
بابا نگران میگه: کی اذیتت میکرد؟ چرا جیغ میکشیدی ولم کن؟؟
چشمام رو نمیخواستم باز کنم...حس صحبت نداشتم...لب میزدم هیچی نبود..
بابا دوباره میگه : میخوای پیشت بمونم.؟
سر تکون میدم که نه..
مامان یک فشار کوچولو بهم میده و میگه, بهتره بخوابی...
و بلند میشه ..چشمام رو نیم باز میکنم, میبینم که داره میره و تو تاریکی راهرو حد فاصل اتاق من و نشیمن گم میشه...
بابا خم میشه و در گوشم میگه, از چیزی نترس..میره از اتاق بیرون و برق رو خاموش میکنه و در رو میبنده..
وقتی در بسته میشه و اتاق تاریک, میلرزم..نمیدونم از سرما یا از ترس..
غلت میزنم و اشکام صورتم رو خیس میکنه..آرام بخش هم دیگه اثر نداره...چشمام رو میبندم, قیافه وحشتناک اون شخص جلوی چشمام ظاهر میشه...با وحشت چشم باز میکنم...
دستم رو دراز میکنم و گوشیم رو برمیدارم..5 تا اس ام اس, از بچه ها دارم..یکیش مال هلیاست! دستام میلرزه...نمیتونم جواب بدم..میگم بذار وقتی هوا روشن شد..
ساعت 2 و نیم نصفه شب بود..
فقط سر جام غلت میزدم..به یک چیز فکر میکردم..این که یاران دبستانی با هم میمونن تا آخرش..
چهارشنبه عصر رفتم پیش مونا..یار دبستانی من...کسی که بیشترین جا رو تو قلبم داره , و تنها کسی هست که نسبت به افرادی که بهشون محبت میکنه جز من حسودیم میشه..
من به هیچ کس حسودی نمیکنم, به جز همین مورد..اگر مونا با کسی صمیمی بشه, درسته که اون شخص برای منم عزیز میشه, اما اگر میزان توجه مونا به اون بیشتر از توجه اش به من باشه, دیگه حسودی میکنم.
باهام دعوا کرد که چرا بی احساس شدی به آینده ات..روشن کرد موتور فعالیتم رو..قراره با هم بزنیم تو دهن همه اون نامردا..( برمیگرده به گذشته)
با روشن شدن هوا به طور کامل, منم بلند میشم و میشینم سر درسم..
تا ساعتهای 10 و 45 دقیقه بیدارم و میخونم, بعد خوابم میگیره و روی کتابا خوابم میبره...ساعت 2 بیدار میشم و اس ام اس های هلیا رو میبینم...
بهش میگم خودت رو اذیت نکن, اون دنیا باید جواب پس بدی, میگم گاهی آدما خودشون زندگی رو سخت میگیرن..تو جوابم گفت, خودم میدونم, من که جهنمی هستم, کم و بیشتر فرقی نداره...بهش گفتم تو وبم جوابت رو میدم..اول جواب هلیا بعد, ادامه قصه...
کبوتری بود که یک روز هیچ کی اون و دوستش نداشت
دلش میخواست حرف بزنه اما کسی خبر نداشت
همه اش میخواست گریه کنه
داد بزنه , ناله کنه
میخواست که حرف دلش رو
دور بریزه پاره کنه..
طفلکی تنها مونده بود
با یک گل یاس کبود
اما اونم مثل همه پژمرده و شکسته بود
میگفتم خدا چکار کنم
حرف دل رو به کی بگم
میون این همه آدم غصه هام رو به کی بگم....
.
این رو نوشتم که ببینی حال من هست..هلیا؟
جهنم جای خوبی نیست...درسته که من همیشه معتقدم جهنم, بهشت هست..جهنم تجلی رحمت خداست..آخه میخواد با جهنم, گناه آدما بریزه, روحشون صیقل بخوره و بعدش برن بهشت..اما هلیا جوونم؟ نفس من..این که با علم و دستی دستی بری اونجا درست نیست..
خانمی نازم, غصه اگر خوب بود, می فروختنش, به بهای بالا هم میفروختنش, آدما هم خوب میخریدنش..با لبخند میخریدنش..اما فرشته کوچولو؟ فکر کردی با خودت..فکر دل اونایی که با دیدن غصه هات دنیا رو سرشون خراب میشه..
نبین این رو که حالا دیر جوابت رو میدم..نبین حال امروزم رو که ذره آسایشم رو هم از دست دادم..
هلیا؟ میدونم تو غصه خوردن رو دوست نداری..اما دقت کردی؟؟ دقت کردی که خودت میری سمتش؟؟
کارها رو سخت نگیر..دنیا به این سختی ها هم نیست..
هلیا؟؟
چرا امیدت رو از دست میدی؟؟ چرا میگی دیگه از دعا خسته شدی؟؟
هلیا تو که بی گناهی؟ تو که دلت پاکه...خدا جواب تو رو بهتر از من میده...من با این همه گناهم, انقدر از خدا بهم رسیده که ایمان دارم به تو هم میرسه..
یک قصه است که میگه, پسری میمیره...میبرنش پیش خدا, خدا چرتکه حسابش رو بالا و پایین میندازه و آخر میگه خوب ببرینش جهنم برزخی تا باز روز حساب برسه..دو تا فرشته دو بازوی پسرک رو میگیرن و میبرنش به سمت در جهنمی که تو برزخ بوده...پسر همونجور که میره , همه اش برمیگرده و به خدا نگاه میکنه..چند قدم به در جهنم خدا لبخند میزنه و میگه برش گردونین..ببریدش بهشت..فرشته ها میگن: اعلی حضرتا, این چه حسابی است؟؟ ما خودمون نوشتیم کاراش رو, این که همه اش گناهه! کجا ببریمش تو بهشت؟ چی شد که نظرتون عوض شد؟ خدا میگه: این پسر میدونه خودش چکار کرده, اما تا آخرین لحظه به من امید داشت و ایمان به مهربونیم...
میبینی هلیا؟؟؟ خدا یک روح رو هم میبخشه, دقیقا جایی که میگن توبه اثر نداره..اما رحمت بی حد و حصر خدا, بی مکان و بی زمان هست...هرجا که دلش بخواد میده..
عروسک من؟ تو از چی میترسی؟؟؟ از چی ناراحتی؟؟ امید داشته باش..مگر اینکه منکر قدرت لایزال خدا باشی, مگر اینکه شک داشته باشی بهش..
که اگر شک داشته باشی بهش دیگه هیچی...هلیا گفتن مهم نیست..اینکه تو بنویسی یا به زبون بیاری که خدا امیدم به تو هست کافی نیست..
چشمات رو ببیند..نفس عمیق بکش...از دلت صداش کن..هلیا از عمق وجودت صداش کن..وقتی با همه وجودت صداش کنی, همه بدنت میلرزه..چون روحت داره صداش میکنه..
آخ خدا, کاش راهم دور نبود, اگر نزدیکم بودی برات مفصل تر توضیح میدادم..اینجا نمیشه..بیشتر گیج میشی..
غزل بانو, بهش ایمان داشته باش, اون وقت هر اتفاقی که بیفته هرچقدر هم که بد, تو باهاش کنار میای و درسته ناراحت میکنه, اما از عمق دلت یک رضایت حس میکنی..
هلیا؟؟ من با مرگ آیدا فقط تونستم اینجور کنار بیام..به خدا ایمان دارم, میدونم اگر برد با دلیل برد..میدونم یک چیزی بود که من نمیدونستم, میدونم خدا تنها کسی هست که وقتی میگه دوستت دارم و عاشقتم, راست میگه و نمیزنه زیرش..میدونم خدا حتی یک قاتل رو هم دوست داره..
هلیا جوونم؟ نگران هیچی نباش..
میدونم غصه خوردنات واسه احساس نازی هست که به دوستات داری..اما مطمئن باش, اونا دوست دارن باعث شادی تو باشن, نه غصه هات..
گره های ناز ابروهات رو باز کن خانم خوشگل, وقتی میرسی پیششون از عمق دلت بگو وبخند, هلیا؟؟ ثانیه ها که بره دیگه برنمیگرده..بذار یک سال دیگه همه خاطره ها پر از رنگ باشه, بذار اون موقع ها حسرتشون رو نخوری که کاش بهتر بود..
متنی که اول کتاب سهراب سپهری برام نوشتی یادته؟
همه چیز عوض میشه و میره, و فقط خاطره هاست که میمونه..هلیا؟؟ وقتی خاطره ها خوب باشه, تو بدترین شرایط هم یادآوریشون لبخند به لب آدم میاره..
هلیا کوچولی من؟؟ تو که میدونی عزیز دلمی, تو که میدونی من بیشتر زندگی تو رو تجربه کردم ..تو که میدونی قلبم شده خونه کلی حسرت..ببین حال من و خودت راه درست رو برو..
هلیا از مرگ میترسی؟؟؟؟ هلیا از اینکه عزیزانت بمیرن ناراحت میشی؟؟؟
آخه بی معرفت چرا خودخواهی میکنی, چرا فکر نمیکنی همین احساس رو بقیه هم نسبت به تو دارن...؟؟ چرا نمیگی با خودت که وقتی آرزو مرگت رو میکنی, اونی که میخونه, اونی که میبینه و دوستت داره بدون تصور کردنش هم آتیش میگیره و غصه میخوره..
وقتی تو از اینکه خار به پای سروناز بره غصه میخوری, مطمئن باش اونم غصه میخوره که تار مو از سرت کم بشه..
هلیا؟ هیچ کس نیستم که بهت بگم چکار بکن و چکار نکن, اما روزگار رو از دست نده..
اونایی که خدا رو دوست دارن, مطمئن باش برگشت به سوی خدا رو خیلی دوست دارن, اما هیچ وقت آرزوی مرگ نمیکنن میدونی چرا؟؟ بر عکس از خدا عمر زیاد هم میخوان...واسه اینکه کارای خوب بکنن, بنده های خدا رو خوشحال کنن و در نهایت خدا رو خوشحال کنن..خدا هم کلی خوشحال میشه...
اما وقتی کسی ارزوی مرگش رو بکنه, خدا غصه اش میگیره. اون به تو هدیه داده و در واقع زندگی داده, اما تو که ارزوی مرگ میکنی, خدا ناراحت میشه..ناراحت میشه که تو هدیه اش رو پس میزنی...
دیگه نمیدونم هلیا..من همه گفتنی ها رو گفتم, این دیگه همت تو که چقدر به حرفام بها بدی..اما بدون همیشه و در همه حال دعات کردم..دعا واسه قلب مهربونت..
.
.
تا تاریکی هوا درس میخوندم..نمیدونم دقیقا چه ساعتی بود, (نگا چه زود یادم رفت) خانواده رفتن بیرون..من خونه موندم..
سرم درد میگرد..حالم بد بود..رفتم سر کشوی بابا..خونه تاریک تاریک بود..دلم نمیخواست برقا رو روشن کنم..دعا ردم چیزی که میخوام باشه تو کشو..کشیدمش جلو..آره بود..
برداشتمش...بسته سیگار رو با فندک نقره ای بابا که خیلی هم دوستش داره برداشتم..
نشستم رو صندلی چوبی, آخر پذیرایی بود کنار پنجره....پرده ها کشیده بود...تاب خوردن صندلی , وقتی احساس خوبی بهم میده..مثل لالایی هست..سیگار اول رو روشن کردم..میدونستم کارم اشتباه هست..این میشد چهارمین سیگار..اما باید میکشیدم..بدجور شاکی بودم...آخه...بذار اول بگم چی شد که من رفتم سر سیگارا..
10 دقیقه بعد رفتن مامان اینا, پسر عمه ام زنگ زد به موبایلم....
یکدفعه داد و قال کرد...هوار میزد..در حد عربده..شاکی بود از اینکه هفته پیش 5 شنبه ( بعد از اینکه از عینک فروشی رفته بودیم مهمونی) تو مهمونی با پسر عموم گفتم و خندیدم!!!
ان چنان داد میزد که رعشه افتاده بودم به جونم..منم قاطی کردم و داد میزدم و باهاش دعوا میکردم..اینکه هیچ کس نیست و همیشه برام عذاب خریده...
وقتی تلفن تموم شد, انقدر داغون بودم که برم سر سیگار....
با پک اول, یک سرفه کوچیک زدم, دومیش باعث یک سوزش خفیف شد, سومی عادی شد, چهارمی مثل اب بود رو آتیش...و بعد از اون داشت سنگین میکرد سرم رو..
یکی اول که تموم شد, نفس عمیق کشیدم..احساس خوبی داشتم, حس بی قیدی از زمین و زمان..
حس ازادی از تموم بندها ..حس پرواز...
لبخند کجی رو صورتم ظاهر شد, همون نیشخند معروف خودم..
دومی رو روشن کردم...اولین پک رو که زدم, داشتم به خوشیا فکر میکردم, یک دفعه علی اومد تو ذهنم...فکر میکردم که کجاست, که اس ام اس زد..
ازش پرسیدم در چه حالی, گفت داره درس میخونه, گفتم من تو استراحتم, دارم یک کار دیگه میکنم
پرسید چکار؟ گفتم خلاف؟
تا جوابش بیاد, دومی رو هم تموم کردم و سومی رو روشن کردم که جواب داد..گفت : چه کاریه که بهش میگی خلاف؟ ته خیار میخوری یا شکم خربزه پاره میکنی؟
دوباره لبخند کجی زدم و گفتم نه سیگار میکشم..
تعجب کرد..گفت شوخی میکنی؟ پس واسه همین یادم افتادی؟
گفتم نه , شوخی نمیکنم, الان میخوام چهارمی رو هم روشن کنم...گفتم از رخوت حاصله یاد خوشی ها افتادم, یعنی تو...
بعد گفت, تو به من میگی نکش و من واسه خاطر تو کلی کم کردم, اون وقت خودت که نمیکشیدی اصلا داری این همه میکشی..؟
گفتم امشب فرق داره..من نمیکشم , تو هم نکش...
چهارمی رو روشن نکردم...
دود تو پذیرایی بازی میکرد..خونه تاریک, چشمای من بسته..احساس میکردم سرم سنگین شده, اما حس بی احساسی بود..شدت تاب خوردن صندلی رو یکم بیشتر کردم..
.
اسم تو رو نوشتم, روی بخار شیشه, نوشتم این زمستون بی تو به سر نمیشه....
.
.
بعد از نیم ساعت همه چی رو جمع و جور کردم...رفتم تو حمام و آب سرد رو باز کردم..میلرزیدم از سرما, اما داشت اثرش میپرید..
10 دقیقه فقط زیر آب بودم..اومدم بیرون..حوله رو دور خودم پیچیدم و تکیه دادم به دیوار...
نفسام عادی نبود..شبیه نفس نفس هم نبود..
یک جوری بود..
با خودم فکر میکردم..یک دفعه از کاری که کردم متنفر شدم..از خودم بدم اومد که مثل یک آدم ضعیف رفتم سراغ سیگار!
یاد حرف آرش افتادم, اون شب که بهش گفتم سیگار کشیدم, بهم گفت, دیگه این کار رو نکن..گفت یکبار دیگه تکرار کنی نه من نه تو..
اومدم بیرون..یاد حرفش تو جواب اینکه گفته بودم نماز نمیخونم افتادم, گفت اگر نماز نخونی نه من نه تو...اون وقت میبینی که دیگه جوابت رو نمیدم..
اشکام میریخت..
وسط پذیرایی بودم, داد زدم : لامذهب کجایییییییییییی؟؟؟ کجاییی ؟ من که هر چی خواستی انجام دادم..پس حالا چی؟ حالا کجا رفتی؟ گریه ام شدت گرفت...داد زدم, با یک صدای دو رگه که واسه خاطر سیگار بود, داد زدم : اخه بی معرفت تو اگه میگفتی بمیر که بدون چرا میمردم..آرش این چه کاری بود کردی؟
چند لحظه ای اشکام ریخت..رفتم سمت پنجره, بازش کردم..باد سرد زد بهم, فقط حوله دورم بود, هیچی دیگه تنم نبود, لرزیدم...هنوز خیس بودم, داد زدم..بلند...میخواستم خالی بشم, گور پدر هرکی که شاکی بشه..داد زدم خداااااااااااااااااااااااا...خدااااااااااااااااااا تنهام نذار....
چند دقیقه کنار پنجره بودم و باد میزد بهم...
برگشتم تو...تلو تلو میخوردم..برقا خاموش بود..
نمیدیدم...
اشکام میریخت...
ولی یک چیزی زیر لب تکرار میکردم: (( دیگه بسه, دیگه نا امیدی بسه, حالا وقت غصه نیست, فردا, فردا یک روز دیگه است ,همه چی درست میشه, بر میگرده, همه چی درست میشه, باید قدرت داشته باشی, هنوز واسه خوردن به زمین زوده, درسات, تنها اسلحه ات درس هات هست, قبول بشی, هم قدرت داری, هم پول. که وقتی با مهربونی و استقامتت جمع بشه, میتونی کوه رو بشکافی...دنیا واسه ات زانو میزنه...))
|