تبليغاتX
براي نازنينم


براي نازنينم

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
پست اول تا آخر
دلم خواست هر لحظه از تو بگویم.
از داشتنت...دیدنت...بوسیدنت...
دوست داشتن شد سر لوحه کارم..

 

امروز از من می پرسند آیا..تو به ابد خواهی خرید یادش را؟؟

من ميخندم..تلخ تر از سم...به يادشان مي آورم قسمم را:

گفته بودم  گفته بودم عاشق آن است كه شعرش پر از احساس ناب باشد، كه دلش سنگ را هم آب كند..

گفته بودم عاشق آنم كه مرا اين چنين شاعر كند..كه شعرهايم را بيارايد

و اينك من يك عاشقم..عاشق عشقش را فراموش نميكند..عاشق ميميرد وميسوزد با ياد عشقش...






[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 20:35 | |

!

5 شنبه از مدرسه برگشتم خونه, سریع کارام رو انجام دادم, که ساعت 6 و ربع میخواستم جیران رو ببینم..

دلم براش لک زده بود..

ساعت 6 از خونه اومدم بیرون, علی بهم زنگ زد...

با هم صحبت کردیم..چیزایی بهم میگفت که من رو میترسوند!

توی ترافیک گیر کردم و ساعت 6 و 45 دقیقه رسیدم پیش جیران..

باید ساعت 7 و نیم هم خونه میبودم!!!!!

این دیگه نامردی بود..

رفتیم تو کافی شاپ و نشستیم..45 دقیقه هم غنیمت بود برای دیدن عزیز دلم..

بعدشم که برگشتم خونه, دختر عموم خونه مون بود و بعد از رفتنش با مامان رفتم دکتر تا جواب آزمایشاتش رو بده..

وقتی برگشتم, سرم گیج میرفت..دراز کشیدم که بخوابم, اما خوابم نمیبرد..

دو تا آرام بخش خوردم...احساس ترس و لرز داشتم..

حس میکردم این خواب, نفرین شده است...

صدای جیغ تو گوشم میپیچه,

دارم تو یک سالن تاریک و سرد راه میرم..خلوت هست و صدای قدم هام انعکاس پیدا میکنه..از یک پنجره دایره ای شکل نور ماه افتاده داخل...

صدای رفت و برگشت صندلی که داره تاب میخوره رو میشنوم..غیژ غیژ صدا میده...

مستقیم سالن رو ادامه میدم..یک در قهوه ای, جنس مرغوب سمت راست هست..دستم رو میذارم رو دستگیره و بازش میکنم..

هلش میدم..از لولا صدا میده...توی اتاق که بزرگه, تاریکه و سرده سرد...بخاری که نفسام میسازه رو میبینم...

کمی میرم جلو....یک دفعه در با صدای بلند بسته میشه...نفسم و با صدا حبس میکنم و بر میگردم و نگاه میکنم پشت سرم...باد نمیاد, پس چطور بسته شد...

میرم جلوتر..چشمام از ترس گشاد شده...وسط اون اتاق تاریک و خالی یک کاناپه هست...کسی رو نمیبینم...میرم جلوتر...یکدفعه یکی بلند میشه..قد بلند, با لباسای تیره, ترکه ای...یک مرد..شایدم یک پسر جوون..پشتش به من هست..کم کم میچرخه...نمیدونم چرا ازش میترسم..یکدفعه انتهای اتاق یک شومینه روشن میشه...و صدای جیغ من طنین انداز اون سکوت میشه...از دهنش خون میریزه...وحشت کردم..نفس نفس میزنم...عقب عقب میرم...چشماش حالت شیطانی داره...ولع تو تموم صورتش دیده میشه..دستای کشیده و سفید, انقدر سفید که انگار ازشون نور ساطع میشه...میاد به سمتم..من هنوز عقب عقب میرم..یک دفعه میخورم به دیوار..اون میاد جلو..صورتم رو برمیگردونم...بوی مرگ همه هوا رو پر کرده...یک دستش دور کمرم حلقه میشه یکی رو هم به سمتی که صورتم رو چرخوندم میزنه به دیوار..سرش بهم نزدیک میشه..بوی تهوع انگیز خون بینی ام رو پر کرده..محکم فشارم میده و دهنش رو باز میکنه و میذاره رو گردنم..اون وقت من جیغ میزنم...با همه قوا....

خون فواره میزنه..گرمای خونم روی بدن سردم ملموس هست...جیغ میزنم ولم کن..ولم کن....

.

صورتم میسوزه...یکی هی صدام میزنه..اسمم رو بلند صدا میزنه...چشمام رو باز میکنم...بابا بالای سرم هست...نگران نگاهم میکنه...نفس نفس میزنم..قفسه سینه ام بالا و پایین میره..با سرعت...میگه: خوبی بابایی؟؟

احساس میکنم رو پای کسی هستم و دستی دورم حلقه شده, بر میگردم..تو بغل مامان هستم..نگرانی تو چشماش هست, اما محکم هست, از دستایی که دورم حلقه کرده فقط یک چیزی معلومه, با این هیکل نحیفش, اما انقدر قدرت داره که نذاره هیچی اذیتم کنه و همیشه محافظم باشه..این حس خوبیه, حس خوبیه که وقتی از یک کابوس بیدار میشی بدونی اون کسی که بیشتر از همه باهاش برخورد داری, تنها کسی هست که تا آخرین ذره وجودش رو حاضره برات فدا کنه...این یعنی مادر!

بابا نگران میگه: کی اذیتت میکرد؟ چرا جیغ میکشیدی ولم کن؟؟

چشمام رو نمیخواستم باز کنم...حس صحبت نداشتم...لب میزدم هیچی نبود..

بابا دوباره میگه : میخوای پیشت بمونم.؟

سر تکون میدم که نه..

مامان یک فشار کوچولو بهم میده و میگه, بهتره بخوابی...

و بلند میشه ..چشمام رو نیم باز میکنم, میبینم که داره میره و تو تاریکی راهرو حد فاصل اتاق من و نشیمن گم میشه...

بابا خم میشه و در گوشم میگه, از چیزی نترس..میره از اتاق بیرون و برق رو خاموش میکنه و در رو میبنده..

وقتی در بسته میشه و اتاق تاریک, میلرزم..نمیدونم از سرما یا از ترس..

غلت میزنم و اشکام صورتم رو خیس میکنه..آرام بخش هم دیگه اثر نداره...چشمام رو میبندم, قیافه وحشتناک اون شخص جلوی چشمام ظاهر میشه...با وحشت چشم باز میکنم...

دستم رو دراز میکنم و گوشیم رو برمیدارم..5 تا اس ام اس, از بچه ها دارم..یکیش مال هلیاست! دستام میلرزه...نمیتونم جواب بدم..میگم بذار وقتی هوا روشن شد..

ساعت 2 و نیم نصفه شب بود..

فقط سر جام غلت میزدم..به یک چیز فکر میکردم..این که یاران دبستانی با هم میمونن تا آخرش..

چهارشنبه عصر رفتم پیش مونا..یار دبستانی من...کسی که بیشترین جا رو تو قلبم داره , و تنها کسی هست که نسبت به افرادی که بهشون محبت میکنه جز من حسودیم میشه..

من به هیچ کس حسودی نمیکنم, به جز همین مورد..اگر مونا با کسی صمیمی بشه, درسته که اون شخص برای منم عزیز میشه, اما اگر میزان توجه مونا به اون بیشتر از توجه اش به من باشه, دیگه حسودی میکنم.

باهام دعوا کرد که چرا بی احساس شدی به آینده ات..روشن کرد موتور فعالیتم رو..قراره با هم بزنیم تو دهن همه اون نامردا..( برمیگرده به گذشته)

با روشن شدن هوا به طور کامل, منم بلند میشم و میشینم سر درسم..

تا ساعتهای 10 و 45 دقیقه بیدارم و میخونم, بعد خوابم میگیره و روی کتابا خوابم میبره...ساعت 2 بیدار میشم و اس ام اس های هلیا رو میبینم...

بهش میگم خودت رو اذیت نکن, اون دنیا باید جواب پس بدی, میگم گاهی آدما خودشون زندگی رو سخت میگیرن..تو جوابم گفت, خودم میدونم, من که جهنمی هستم, کم و بیشتر فرقی نداره...بهش گفتم تو وبم جوابت رو میدم..اول جواب هلیا بعد, ادامه قصه...

کبوتری بود که یک روز هیچ کی اون و دوستش نداشت

دلش میخواست حرف بزنه اما کسی خبر نداشت

همه اش میخواست گریه کنه

داد بزنه , ناله کنه

میخواست که حرف دلش رو

دور بریزه پاره کنه..

طفلکی تنها مونده بود

با یک گل یاس کبود

اما اونم مثل همه پژمرده و شکسته بود

میگفتم خدا چکار کنم

حرف دل رو به کی بگم

میون این همه آدم غصه هام رو به کی بگم....

.

این رو نوشتم که ببینی حال من هست..هلیا؟

جهنم جای خوبی نیست...درسته که من همیشه معتقدم جهنم, بهشت هست..جهنم تجلی رحمت خداست..آخه میخواد با جهنم, گناه آدما بریزه, روحشون صیقل بخوره و بعدش برن بهشت..اما هلیا جوونم؟ نفس من..این که با علم و دستی دستی بری اونجا درست نیست..

خانمی نازم, غصه اگر خوب بود, می فروختنش, به بهای بالا هم میفروختنش, آدما هم خوب میخریدنش..با لبخند میخریدنش..اما فرشته کوچولو؟ فکر کردی با خودت..فکر دل اونایی که با دیدن غصه هات دنیا رو سرشون خراب میشه..

نبین این رو که حالا دیر جوابت رو میدم..نبین حال امروزم رو که ذره آسایشم رو هم از دست دادم..

هلیا؟ میدونم تو غصه خوردن رو دوست نداری..اما دقت کردی؟؟ دقت کردی که خودت میری سمتش؟؟

کارها رو سخت نگیر..دنیا به این سختی ها هم نیست..

هلیا؟؟

چرا امیدت رو از دست میدی؟؟ چرا میگی دیگه از دعا خسته شدی؟؟

هلیا تو که بی گناهی؟ تو که دلت پاکه...خدا جواب تو رو بهتر از من میده...من با این همه گناهم, انقدر از خدا بهم رسیده که ایمان دارم به تو هم میرسه..

یک قصه است که میگه, پسری میمیره...میبرنش پیش خدا, خدا چرتکه حسابش رو بالا و پایین میندازه و آخر میگه خوب ببرینش جهنم برزخی تا باز روز حساب برسه..دو تا فرشته دو بازوی پسرک رو میگیرن و میبرنش به سمت در جهنمی که تو برزخ بوده...پسر همونجور که میره , همه اش برمیگرده و به خدا نگاه میکنه..چند قدم به در جهنم خدا لبخند میزنه و میگه برش گردونین..ببریدش بهشت..فرشته ها میگن: اعلی حضرتا, این چه حسابی است؟؟ ما خودمون نوشتیم کاراش رو, این که همه اش گناهه! کجا ببریمش تو بهشت؟ چی شد که نظرتون عوض شد؟ خدا میگه: این پسر میدونه خودش چکار کرده, اما تا آخرین لحظه به من امید داشت و ایمان به مهربونیم...

میبینی هلیا؟؟؟ خدا یک روح رو هم میبخشه, دقیقا جایی که میگن توبه اثر نداره..اما رحمت بی حد و حصر خدا, بی مکان و بی زمان هست...هرجا که دلش بخواد میده..

عروسک من؟ تو از چی میترسی؟؟؟ از چی ناراحتی؟؟ امید داشته باش..مگر اینکه منکر قدرت لایزال خدا باشی, مگر اینکه شک داشته باشی بهش..

که اگر شک داشته باشی بهش دیگه هیچی...هلیا گفتن مهم نیست..اینکه تو بنویسی یا به زبون بیاری که خدا امیدم به تو هست کافی نیست..

چشمات رو ببیند..نفس عمیق بکش...از دلت صداش کن..هلیا از عمق وجودت صداش کن..وقتی با همه وجودت صداش کنی, همه بدنت میلرزه..چون روحت داره صداش میکنه..

آخ خدا, کاش راهم دور نبود, اگر نزدیکم بودی برات مفصل تر توضیح میدادم..اینجا نمیشه..بیشتر گیج میشی..

غزل بانو, بهش ایمان داشته باش, اون وقت هر اتفاقی که بیفته هرچقدر هم که بد, تو باهاش کنار میای و درسته ناراحت میکنه, اما از عمق دلت یک رضایت حس میکنی..

هلیا؟؟ من با مرگ آیدا فقط تونستم اینجور کنار بیام..به خدا ایمان دارم, میدونم اگر برد با دلیل برد..میدونم یک چیزی بود که من نمیدونستم, میدونم خدا تنها کسی هست که وقتی میگه دوستت دارم و عاشقتم, راست میگه و نمیزنه زیرش..میدونم خدا حتی یک قاتل رو هم دوست داره..

هلیا جوونم؟ نگران هیچی نباش..

میدونم غصه خوردنات واسه احساس نازی هست که به دوستات داری..اما مطمئن باش, اونا دوست دارن باعث شادی تو باشن, نه غصه هات..

گره های ناز ابروهات رو باز کن خانم خوشگل, وقتی میرسی پیششون از عمق دلت بگو وبخند, هلیا؟؟ ثانیه ها که بره دیگه برنمیگرده..بذار یک سال دیگه همه خاطره ها پر از رنگ باشه, بذار اون موقع ها حسرتشون رو نخوری که کاش بهتر بود..

متنی که اول کتاب سهراب سپهری برام نوشتی یادته؟

همه چیز عوض میشه و میره, و فقط خاطره هاست که میمونه..هلیا؟؟ وقتی خاطره ها خوب باشه, تو بدترین شرایط هم یادآوریشون لبخند به لب آدم میاره..

هلیا کوچولی من؟؟ تو که میدونی عزیز دلمی, تو که میدونی من بیشتر زندگی تو رو تجربه کردم ..تو که میدونی قلبم شده خونه کلی حسرت..ببین حال من و خودت راه درست رو برو..

هلیا از مرگ میترسی؟؟؟؟ هلیا از اینکه عزیزانت بمیرن ناراحت میشی؟؟؟

آخه بی معرفت چرا خودخواهی میکنی, چرا فکر نمیکنی همین احساس رو بقیه هم نسبت به تو دارن...؟؟ چرا نمیگی با خودت که وقتی آرزو مرگت رو میکنی, اونی که میخونه, اونی که میبینه و دوستت داره بدون تصور کردنش هم آتیش میگیره و غصه میخوره..

وقتی تو از اینکه خار به پای سروناز بره غصه میخوری, مطمئن باش اونم غصه میخوره که تار مو از سرت کم بشه..

هلیا؟ هیچ کس نیستم که بهت بگم چکار بکن و چکار نکن, اما روزگار رو از دست نده..

اونایی که خدا رو دوست دارن, مطمئن باش برگشت به سوی خدا رو خیلی دوست دارن, اما هیچ وقت آرزوی مرگ نمیکنن میدونی چرا؟؟ بر عکس از خدا عمر زیاد هم میخوان...واسه اینکه کارای خوب بکنن, بنده های خدا رو خوشحال کنن و در نهایت خدا رو خوشحال کنن..خدا هم کلی خوشحال میشه...

اما وقتی کسی ارزوی مرگش رو بکنه, خدا غصه اش میگیره. اون به تو هدیه داده و در واقع زندگی داده, اما تو که ارزوی مرگ میکنی, خدا ناراحت میشه..ناراحت میشه که تو هدیه اش رو پس میزنی...

دیگه نمیدونم هلیا..من همه گفتنی ها رو گفتم, این دیگه همت تو که چقدر به حرفام بها بدی..اما بدون همیشه و در همه حال دعات کردم..دعا واسه قلب مهربونت..

.

.

تا تاریکی هوا درس میخوندم..نمیدونم دقیقا چه ساعتی بود, (نگا چه زود یادم رفت) خانواده رفتن بیرون..من خونه موندم..

سرم درد میگرد..حالم بد بود..رفتم سر کشوی بابا..خونه تاریک تاریک بود..دلم نمیخواست برقا رو روشن کنم..دعا ردم چیزی که میخوام باشه تو کشو..کشیدمش جلو..آره بود..

برداشتمش...بسته سیگار رو با فندک نقره ای بابا که خیلی هم دوستش داره برداشتم..

نشستم رو صندلی چوبی, آخر پذیرایی بود کنار پنجره....پرده ها کشیده بود...تاب خوردن صندلی , وقتی احساس خوبی بهم میده..مثل لالایی هست..سیگار اول رو روشن کردم..میدونستم کارم اشتباه هست..این میشد چهارمین سیگار..اما باید میکشیدم..بدجور شاکی بودم...آخه...بذار اول بگم چی شد که من رفتم سر سیگارا..

10 دقیقه بعد رفتن مامان اینا, پسر عمه ام زنگ زد به موبایلم....

یکدفعه داد و قال کرد...هوار میزد..در حد عربده..شاکی بود از اینکه هفته پیش 5 شنبه ( بعد از اینکه از عینک فروشی رفته بودیم مهمونی) تو مهمونی با پسر عموم گفتم و خندیدم!!!

ان چنان داد میزد که رعشه افتاده بودم به جونم..منم قاطی کردم و داد میزدم و باهاش دعوا میکردم..اینکه هیچ کس نیست و همیشه برام عذاب خریده...

وقتی تلفن تموم شد, انقدر داغون بودم که برم سر سیگار....

با پک اول, یک سرفه کوچیک زدم, دومیش باعث یک سوزش خفیف شد, سومی عادی شد, چهارمی مثل اب بود رو آتیش...و بعد از اون داشت سنگین میکرد سرم رو..

یکی اول که تموم شد, نفس عمیق کشیدم..احساس خوبی داشتم, حس بی قیدی از زمین و زمان..

حس ازادی از تموم بندها ..حس پرواز...

لبخند کجی رو صورتم ظاهر شد, همون نیشخند معروف خودم..

دومی رو روشن کردم...اولین پک رو که زدم, داشتم به خوشیا فکر میکردم, یک دفعه علی اومد تو ذهنم...فکر میکردم که کجاست, که اس ام اس زد..

ازش پرسیدم در چه حالی, گفت داره درس میخونه, گفتم من تو استراحتم, دارم یک کار دیگه میکنم

پرسید چکار؟ گفتم خلاف؟

تا جوابش بیاد, دومی رو هم تموم کردم و سومی رو روشن کردم که جواب داد..گفت : چه کاریه که بهش میگی خلاف؟ ته خیار میخوری یا شکم خربزه پاره میکنی؟

دوباره لبخند کجی زدم و گفتم نه سیگار میکشم..

تعجب کرد..گفت شوخی میکنی؟ پس واسه همین یادم افتادی؟

گفتم نه , شوخی نمیکنم, الان میخوام چهارمی رو هم روشن کنم...گفتم از رخوت حاصله یاد خوشی ها افتادم, یعنی تو...

بعد گفت, تو به من میگی نکش و من واسه خاطر تو کلی کم کردم, اون وقت خودت که نمیکشیدی اصلا داری این همه میکشی..؟

گفتم امشب فرق داره..من نمیکشم , تو هم نکش...

چهارمی رو روشن نکردم...

دود تو پذیرایی بازی میکرد..خونه تاریک, چشمای من بسته..احساس میکردم سرم سنگین شده, اما حس بی احساسی بود..شدت تاب خوردن صندلی رو یکم بیشتر کردم..

.

اسم تو رو نوشتم, روی بخار شیشه, نوشتم این زمستون بی تو به سر نمیشه....

.

.

بعد از نیم ساعت همه چی رو جمع و جور کردم...رفتم تو حمام و آب سرد رو باز کردم..میلرزیدم از سرما, اما داشت اثرش میپرید..

10 دقیقه فقط زیر آب بودم..اومدم بیرون..حوله رو دور خودم پیچیدم و تکیه دادم به دیوار...

نفسام عادی نبود..شبیه نفس نفس هم نبود..

یک جوری بود..

با خودم فکر میکردم..یک دفعه از کاری که کردم متنفر شدم..از خودم بدم اومد که مثل یک آدم ضعیف رفتم سراغ سیگار!

یاد حرف آرش افتادم, اون شب که بهش گفتم سیگار کشیدم, بهم گفت, دیگه این کار رو نکن..گفت یکبار دیگه تکرار کنی نه من نه تو..

اومدم بیرون..یاد حرفش تو جواب اینکه گفته بودم نماز نمیخونم افتادم, گفت اگر نماز نخونی نه من نه تو...اون وقت میبینی که دیگه جوابت رو نمیدم..

اشکام میریخت..

وسط پذیرایی بودم, داد زدم : لامذهب کجایییییییییییی؟؟؟ کجاییی ؟ من که هر چی خواستی انجام دادم..پس حالا چی؟ حالا کجا رفتی؟ گریه ام شدت گرفت...داد زدم, با یک صدای دو رگه که واسه خاطر سیگار بود, داد زدم : اخه بی معرفت تو اگه میگفتی بمیر که بدون چرا میمردم..آرش این چه کاری بود کردی؟

چند لحظه ای اشکام ریخت..رفتم سمت پنجره, بازش کردم..باد سرد زد بهم, فقط حوله دورم بود, هیچی دیگه تنم نبود, لرزیدم...هنوز خیس بودم, داد زدم..بلند...میخواستم خالی بشم, گور پدر هرکی که شاکی بشه..داد زدم خداااااااااااااااااااااااا...خدااااااااااااااااااا تنهام نذار....

چند دقیقه کنار پنجره بودم و باد میزد بهم...

برگشتم تو...تلو تلو میخوردم..برقا خاموش بود..

نمیدیدم...

اشکام میریخت...

ولی یک چیزی زیر لب تکرار میکردم: (( دیگه بسه, دیگه نا امیدی بسه, حالا وقت غصه نیست, فردا, فردا یک روز دیگه است ,همه چی درست میشه, بر میگرده, همه چی درست میشه, باید قدرت داشته باشی, هنوز واسه خوردن به زمین زوده, درسات, تنها اسلحه ات درس هات هست, قبول بشی, هم قدرت داری, هم پول. که وقتی با مهربونی و استقامتت جمع بشه, میتونی کوه رو بشکافی...دنیا واسه ات زانو میزنه...))





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 20:37 | |

بگذار بگریم به حالم و به حالت..
آخ دردهایم اینجا دگر بار سراب است...
اندوه من از فراق یار نیست..
یا رب تو بگو که هم نوا کیست...
یاران بیایید که این بار نایی به جانم نمانده است...
بی تابم از این پاییز دل انگیز...
امانم دهید از غصه نجاتم دهید امشب..
آخر تو بگو مهربان, همدرد من امشب کیست...
مردم از غم و اندوه خدایا
یا مرگ رسانم یا  این غصه را برکن ز ریشه...
دیگر نه قلم و نه کاغذ
افسوس, هیچ کدام امشب یار من نیست...
تاریک شدند شبهایم بس, افسوس
یاران بیایید که قلبم پر از اندوه است...
دیگر نه به طاقت نه به صبرم...
چشم به ساعت دوخته ام از انتظارم...
هیچ کس جز اندوه نکوبید بر در این ماتمکده یاران
مرگ هم دیگر نمیگیرد سراغ ما را ای پاکبازان...
.
.

.




[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 17:47 | |

11 مهر!
majboram fingilish benevisam...

key board farsi nadare....

emroz 11 mehr bod...shaiadam hast..

4 mah pish bod..

daghighan 4 mah pish ke tamome hastie kochake man, be andaze vosate aseman , bal goshod o raft...

arash mehrabonam.....

delam barat tang shode...

mibini? 120 roz az raftanet gozasht...120 roz! yek omr...

nafasam che zood gozasht...

del khasteam o gharib..be andaze bi nahaiat....

gerie ha soie cheshamo bord...

einaki shodam...

cheghadram ke zaiefe...

akh khoda...

akh khoda delam gerefte daram mimiram..

goshim har roz kenarame..

dastam mire yade helia konam...behesh sms bedam..ama migam tefli az khodesh ghose dare..manam dige khandeie nadaram..chi begam ke ghose dar she bishtar...

migam be zahra sms bedam..ama baz...baz delam migire ke alan to sterabe didane rezast...

vaaaai khoda...

khoda nafasam dige dar nemiad...

ghafase sinam dard mikone..sangine..to taghalaie nafas keshidanam...

nemidonam...

khoda?

dige arezooie margam nemikonam...

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 1:1 | |

1 هفته پيش!
كاش ميشد لحظه ها را پس گرفت، كاش ميشد از تو بود و با تو

آخرين باري كه آپ كردم جمعه هفته پيش بود..

حالا باز از شنبه تا همين امروز كه جمعه هست رو ميخوام بنويسم..اگر نفس اجازه بده..اگر دستاي خسته ام، اجازه بده..

يكي چيزي پايه ثابت همه اين هفته من بوده و هست...دعوا، دعوا با بزرگترين برادرم..

انقدر تاحالا دعوا كرديم باهم كه هزار بار اشكاي من ريخته و هزار بار دلم تيكه تيكه شده و هزار هزار بار به حال خودم افسوس خوردم كه حتي نميتونم براي چند دقيقه با مامانم تنها باشم و باهاش حرف خصوصي بزنم.انقدر تيتيش هست و انقدر لوس كه بايد توهمه چيز فضولي كنه و حالا چون باباي من هفته اي يكبار بيشتر خونه نيست، و كاراي خونه به عهده اونه، فكر ميكنه كه....

نفرينش كردم..يكبار انقدر دلم شكست كه نفرينش كردم...

_ لالايي لالايي لا لا لا لا به خواب كه ميخوام تو چشمات ستاره هام و بشمرم..پيشم بمون كه تا ابد دنيا روبا تو دوست دارم

دنيا اگه خوب اگه بد، با تو برام ديدنيه، باغ گلاي اطلسي، با تو برام چيدنيه....ماااااااااااااااااااااااااااااااادر...

آخ خدا...آخ خدا كه هيچي برام نذاشتي تو اين جهنم، جز ياد خودت...

_اهل طاعوني اين قبيله مشرقيه ام، تويي اون مسافر شيشه اي شهر فرهنگ..پوستم از جنس شبم، پوست تو از مخمل سرخ....

شنبه ، وقت مشاوره داشتم...با زهرا رفتيم پيش قاسمي، مشاورم...هموني كه قول دادم به خاطر آرش برم.

69 ساعت درس خونده بودم از شنبه پيش..ذوق كرده بود قاسمي..وقتي اومدم بيرون..تصميم رو گرفته بودم..ديگه نميخواستم برم پيشش..

من به برنامه اش نميرسم..توي سال تحصيلي برنامه سنگيني كه بهم خواهد داد.آزارم ميده.

با زهرا يكم راه رفتيم..حرف زديم..

رسيدم خونه شروع كردم براي فينال زبانم خوندم...با اينكه ديگه نميخوام واسه 3 ترم باقي مونده برم..فقط سه ترم ديگه بعدش تموم بود..

به هرحال..شنبه تا سحر خوندم.خوابيدم...باز از 5 بعد از ظهر يكشنبه به كوب شروع كردم خوندن تا ساعت 3 عصر روز دوشنبه..

با اينكه اين همه خونده بودم اما بازم 4 حرف بزرگ از ديكشنريم رو نخونده بودم..همه اش احساس ميكردم ميفتم اين ترم رو..

ولي به يك چيز ديگه فكر ميكردم..اين كه هليا، فرشته كوچولوي من بعد آزمونم مياد كه ببينمش..

همه هفته قبل رو تو فكر يك كادو براي هليا بودم..هرچي فكر ميكردم چي بگيرم هيچي به ذهنم نميومدم..با مامان رفتيم دنبالش، هيچي پسند نكردم...اصلا پسنديدنم نميومد..

تا اينكه همون شنبه از برگشت، تو راه يك گالري ديدم..رفتم تو و گشتم..چيزاي خوشگلي داشت اما اوني كه من بخوام نه...

يكدفعه چشمم به يك پري افتاد..اول فكر كردم مجسمه هست..رفتم جلو ديدم نه در واقع يك اينه هست، و اون پري پايينش نشسته..

خودم كه عاشقش شدم..

يكشنبه ، ساعت 12 شب، هم نشستم براي هليا نامه نوشتم..

بعد از آزمون، منتظرش بودم..اومد..فرشته كوچولوي من اومد..شب قبلش باهم چقدر اس ام اس بازي كرديم..

چقدر خنديديم..

تو نگاه اول ، احساس كردم چقدر شبيه فرگل هست..فرگل دوست صميمي  بود تو دوم راهنمايي كه آخر همون سال رفتن كرج.

رفتيم پيش زهرا، از اونجا رفتيم هاي باي، همون رستوران دنجي كه من عاشقشم..

كلي باهم حرف ميزديم..كلي خنديديم...كلي شوخي ميكردم و مسخره بازي و زهرا و هليا ميخنديدن...يا سربه سر زهرا ميذاشتم..يا زهرا منو اذيت ميكرد..و هليا تمام مدت ساكت بود و ميخنديد...

فكر كنم واقعا خجالت ميكشيد از حضور زهرا..آخرش ديگه ، با خودم عهد كردم دفعه بعد اين فرشته كوچولو رو تنها بيارم كه حداقل برام حرف بزنه!

وسطه همين شوخي و خنده ها...زهرا يك دفعه بحث رو پيش كشيد كه هليا و خودم روش حساس هستيم ..من مثل صاعقه زده ها يك دفعه برگشتم به چهره هليا نگاه كردم كه چشمش رو دوخته بود به ميز و لبخندش داشت محو ميشد..

خيره خيره نگاه ميكردم، و همينجوري يك چيزايي ميگفتم.

سنگيني نگاهم و هليا حس ميكنه و بهم نگاه ميكنه و لبخند تلخي تحويلم ميده.دلم ميخواد زهرا رو خفه كنم..يك لحظه دهنم رو باز ميكنم كه بگم خفه شو زهرا.

اما نميدونم..نميتونم بگم....پدرم در اومد تا بحث رو منحرف كردم..

دوباره خنده و شوخي از اول..چرت و پرت گويي هام رو شروع كردم..

بعد از اون با زهرا و هليا سوار تاكسي شديم كه هليا رو برسونم به مامانش..اول قرار بود ببرمش جاي حرم، بعد شد بازار رضا..

راننده تاكسي خطي رو كه جوون هم بود، مسئوليت پذير و آقامنشانه كمك كرد..هليا رو جلوي در بازار رضا پياده كرديم..و من آخرين نگاه رو هم بهش انداختم.يك چيز براي من معلوم بود..براي بار دوم نميبينمش..

زهرا تمام مسير رفت و برگشت ساكت بود.

يك حالت گرفته داشت.اين رو حس كرده بودم.

وقتي هليا رفت، نشستم كنارش..بهم نزديك شد و دستم رو گرفت..سرد بود..خيلي سرد..اروم در گوشش زمزمه كردم، چرا استرس داري؟

گفت: من هيچ وقت اينجاها نيومدم..ميترسم..

دستش رو فشار دادم..از راننده خواستم صداي ضبط رو بيشتر كنه..بعد هم خواستم بشه اژانس و هردومون رو برسونه.

زهرا رو رسوندم..بعدهم خودم.

توي راه ، دلم يك جورايي گرفته بود، راننده سوال ميپرسيد، چرا اول دوستاتون رو رسوندين بعد خودتون، چرا اونا شما رو نرسوندن..

سوالاي جورواجور..من بي حوصله تر از اون بودم كه توضيح بدم..فقط گفتم: مسئووليتشون بامنه...

از جلوي بلوار هاشميه رد ميشديم..خنده ام گرفت..شب قبل هركار كردم آخرم هليا نفهميد اسمش رو..اول گفت هاشميان، بعد تصحيح كردم براش بازم اشتباه گفت هاشمي...!!

دلم براش تنگ شد بازم..لپي بود..دلم ميخواست لپاش رو بكشم.! حيف نشد، خجالت كشيدم...

رسيدم خونه..هيچ كس نبود.. لباسام رو عوض كردم..گوشيام داغون شدن،..اس ام اس نميرسيد..زنگ نميخورد..براي هليا نگران بودم..از خونه زنگ زدم بر نداشت..به زهرا زنگ زدم و شماره اش رو دادم تا ازش خبر بگيره..

ساعتهاي 11 بود، تو اتاق پشت ميزم نشسته بودم..

سرم گيج ميرفت و چشمام سياهي...

مامان اومد پيشم..داشت حرف ميزد..من ميگفتم ، هوم..در همين حد بود جوابام..نميفهميدم چيزي..صداش از دور ميومد..

اصلا حال خوشي نداشتم..بلند شدم برم تو آشپزخونه كه يكدفعه خوردم زمين و دادم بلند شد..

خوابم نميبرد..همه اش با مامان نشسته بوديم..كادوي ناز هليا رو آوردم و بازش كردم..يك كتاب اعتماد به نفس در 10 روز بود..گذاشتم رو ميزم كه بخونم..و 8 كتاب سپهري..خيلي خوشگل و ناز بود..اولشم برام يك متن نوشته بود..خيلي خوشگل بود..دفعه اولي كه خوندمش همه بدنم لرزيد...و يك بسته شمع شكلاتي بود كه به مامان گفتم، مامان هوس كردم كاش واقعا شكلات بود...

مامانم غش كرد از خنده...بعد همون متن اول كتاب رو خوند و گفت ميدوني خطش مثل خط تو هست موقعي كه راهنمايي بودي...

بعد پرسيد چند سالش هست؟ گفتم اول دبيرستان رو تموم كرده...بعد گفت، يكم ديگه بگذره خط بانمكي پيدا ميكنه...

مامان من عاشق هر خطي هست به جز خطاي نستعليقي و نسخ و اينا!!!!

روز دوشنبه ساعت 8 خوابيدم و تا عصر خواب بودم...بعدهم بلند شدم و رفتم سايت كلاس زبانم رو چك كردم..و عجيب اينكه پاس كرده بودم!!!

اون روز گذشت..به هر نحوي..كه يادم نيست  و من تا صبح سه شنبه بيدار بودم..باز صبح خوابيدم و وقتي چشمام رو باز كردم 5 بعد از ظهر بود..همونجور دراز كش بودم، پرده رو كشيدم جلوتر و ديدم آسمون ابري هست و قرمز!

بلند شدم نشستم، ديدم بارون مياد..تند تند..انگار از آسمون سيل مياد... بعد از افطار با هليا اس ام اس بازي ميكردم..فهميدم بيرون بودن و اين بارون نا به هنگام حسابي خيسشون كرده..

اون شب هم كلي شوخي و خنده..

يادمه تو همه حرفام بهش ميگفتم ستاره هامون رو نبري ها...

چهارشنبه..بعد از افطار، بهم اس ام اس داد..خيلي حالش بود..از شب قبل انتظارش رو داشتم..

ميدونستم چي ميخواد بگه...باباش تنها بود..و اون  ميترسيد از زياده روي..

كلي تلاش كردم براي اينكه بهش بقبولونم مواظب هست باباش..بعد هم ميخواستم حواسش رو پرت كنم، پرسيدم كجا بودن، چه كارا كردن..سرما كه نخورده.خودشم فهميد، حتي گفت نازي ميخواي حواسم رو پرت كني..من به روي خودم نياوردم و ادامه دادم.

شوخي ميكردم..جدي ميگفتم..حتي گفتم اگر فكر ميكنه پر غصه هست، منو يادش بياره اون وقت درداش فراموشش ميشه...

خلاصه اينكه با سختي ، براي راضي كردنش تلاش كردم و ميدونم كه نتونستم..

روز 5 شنبه...صبح رفتم حمام..بعد از افطار متوجه شدم كه عادت ماهيانه رسيدم..

بايد ميرفتيم باغ..همون باغ لعنتي..همون كه هميشه ميريم و همه هستن..

پسر عمه ام من رو گير آورده بود و چرت و پرت ميگفت..از ماشين ميگفت..نميدونم چه مرضش گرفته بود به تعريف و تمجيد از ماشين خودش و بقيه و توضيح و شرح هر ماشيني..

انقدر حرف زد كه ديوونه شدم..مثل بز اخفش فقط سرم رو بالا و پايين ميبردم و مثلا تاييد ميكردم..

با اينكه هيچي نميفهميدم..هيچ كس نبود به دادم برسه..از لباسش تعريف ميكردم واسه انحراف بحث، باز ميكشوند به ماشين!

هليا بهم اس ام اس داد كه ما داريم فردا ميريم، نميشه هم رو ببينيم..

من وسط حرفاي پسر عمه ام بهش جواب دادم..گفتم الان بيرونم، شايد بشه، اما قول نميدم سعي ميكنم..

گفتم خارج شهرم.گفت خوش بگذره يك دفعه عصباني گفتم تو اين جهنم دره خوش نميگذره.بعدش خودم رو فحش ميدادم كه چرا به بچه ميتوپي حالا؟

خلاصه براش توضيح دادم كه به زور من رو بردن و واسه اينكه شوخي هم كرده باشم گفتم شدم شبيه ناخواهري سيندرلا..

امير با من حرف ميزد و من با هليا اس ام اس بازي..تو همون وضع هم شوخي ميكردم..يكچيزي رو ميدونستم..وضع شب قبل رو داره..خواهرشم نبود..

ازش اطلاعات ماشين ميگرفتم حداقل بفهمم كه پسر عمه ام چي ميگه..هليا هم نامردي نميكرد، اطلاعات ميداد اما كلي هم ميخنديد!

خوب خنده هم داشت..آخه خودمم به حال خودم ميخنديدم!

از بس دير به دير آپ ميكنم هيچي يادم نيست بنويسم.!

ساعت 12 خونه بوديم..

12:15 به هليا گفتم كه نميتونم برم ديدنش..تا ساعتهاي 1 باهم اس ام اس بازي كرديم..

اينكه غصه دار شد از نرفتنم..دلگير شد از اينكه هم رو نميبينيم...بهش گفتم من باز ميام تهران، تو شهرتون گم ميشم..

گفت اميدوارم..ميدونم منظورش بود اميدوارم بياي..اما من زدم به شوخي..با اينكه خودم خيلي دلم گرفته بود...درد كمر و دلم عذابم ميداد..گفت اميدواري كه چي؟ اميدواري گم بشم؟ اي داد، اي هوار، مردم ميخواد من گم بشم.

هليا هنوزم غمگين بود، گفت توي هيچ شرايطي شوخي يادت نميره..

بازم باهاش حرف ميزدم..راجع به عروسكش...تلاش براي خندوندنش...

ساعتهاي 1 بود كه ديگه اس ام اس هام تموم شد..

دل دردم بيشتر شده بود..سعيد، تو آشپزخونه بودم..همه اش ميخواستم با مامان حرف بزنم، بهم مسكن بده حداقل..كنار مامان ميشستم..سعيد بلند ميكرد برو اون ور..

كثافت ديوونه ام كرد...هرجا ميشستم بلندم ميكرد..آخرش من قهر كردم...دردم زياد بود..نميتونستم بشينم..بيرونم نميرفت كه حداقل حرفم رو بزنم..يك دفعه اشكام ريخت..تحمل درد برام سخت بود...مامان اشكام رو ديد..حالا بلند بلند ميگه چي شده..ميخواستم باهاش دعوا كنم.

با اشاره حاليش كردم درد دارم..جلوي سعيد حرف نزن..

اما چكار كنم..آخرم لو رفت دردم..آخرم فهميد..

چقدر گريه كردم..رفتم تو اتاقم دراز كشيدم و زار زار گريه كردم به حال خودم كه انقدر تو خونه و با خانواده خودم غريبه هستم..

اينكه سعيد انقدر شعور نداره كه حداقل 10 دقيقه اداي زنچه ها رو درنياره و گورش رو گم كنه...

نفرتم هر لحظه بيشتر ميشه ازش..حتي الان بغض و كينه راه گلوم رو بست..

نفرينم رو پس گرفتم..اما ميدونم سعيد هيچ وقت خوشبخت نميشه

بعدش رفتم پيش بابام..

كنارش دراز كشيدم..نازم كرد..چرا گريه ميكني؟

گفتم دلم گرفته..بغلم كرد..دستش رو دور كمرم حلقه كرد و باهام حرف ميزد..

گفتم استرس دارم بابا..اينكه اگر كنكور قبول نشم، شرمنده ات ميشم..

باهام حرف زد..آرومم كرد..

بعد سحر بيدار بودم..نشستم درس خوندن..

يكم خوابيدم، ساعت 12 بيدار شدم..

ساعتاي 1:30 ظهر هليا اس ام اس داد..

خداحافظ همين حالا، همين حالا كه من تنهام.....

يكدفعه بغض كردم..داشت ميرفت..اشكام ريخت.

بعد شد سيل اشك..هي اس ام اس رو ميخوندم و گريه ميكردم و بيشتر و بيشتر ميشد اشكام..

سرم رو گذاشتم رو ميزم و گريه ميكردم..

اس ام اس بعدش اومد..آخرين نفسامو تو هواي مشهد ميكشم ، خداحافظ تا...

هاي هاي گريه ام بلندتر شد..انقدر گريه كردم كه نفسم بند اومد..

به همه چي فكر ميكردم..

هليا..غصه هاش، خنده هاش...خودم...اينكه چقدر آدماي كه دوستشون دارم ازم دورن..

اينكه آيداي نازم ، ديگه پيشم نيست..اينكه دلم واسه خنده هاش و شيطوني كردناش تنگ شده، اينكه دلم براي محكم بغل كردنش تنگ شده ..

دلم براي همه دوستام تنگه..دلم براي شوخي با غزل تنگ شده..دلم براي مونا جوونم كه چند وقته نديدمش و خنده و شوخي باهاش تنگ شده..

دلم واسه جيران، تنگ شده..جيراني كه اين همه دوستش دارم و هميشه اذيتش ميكنم.

دلم واسه مامانم..دلم واسه  مامانم خيلي تنگ شده..اينكه سعيد برزخ بين من و مامان شده..

دلم واسه هليا تنگ ميشه..واسه زهرا هميشه تنگه..

واااااااااي خدا...دلم واسه آرشم..واسه مهربونم..واسه ماه شبام تنگه...دلم واسه خنده هاش تنگه..واسه اون شوخي ها كه همه اش از سر حيا سرخ ميشدم و شوخي قصه زدن به جدول..

آخ دلم خدا..آخ كه حالا هم گريه ام گرفته..

دلم ميخواست تو جواب هليا بنويسم: خداحافظ عزيز دل، برو دل كندن آسونه..دل خوش باور و تنهام تو اين بازي دلش خونه..

ولي ننوشتم..

دوست نداشتم خداحافظي كنم..

خوابم برد و نزديك افطار بيدار شدم..دلم نميخواست جواب بدم بازم..چون بايد خداحافظي ميكردم..

تا اينكه خودش اس ام اس داد بي معرفت چرا جواب ندادي كه منم گفتم.

بازم اشكام ميريخت..

بازم شوخي و خنده راه انداختم، و آخرش هليا گفت تو خودت يكي رو ميخواي از ناراحتي در بيارت بعد ميخواي من رو بخندوني..

وروجك، هر دفعه هرچي من ميريسم پنبه ميكنه..

راستم ميگه..

يكبار گفت چرا آپ نميكني..گفتم دستم نميره..گفت چرا، چون ارش نميخونه!!

اينم كه از اين دوبار جواباش..

يا ميگه تو هر شرايطي شوخي يادت نميره!

يا ميگه برو كشكتو بساب !! =))

بعدا واسش دارم..3 بار تا حالا مچم رو گرفته...





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 6:42 | |

انگشتام بدجور ميلرزن.

بازم جنون گرفتن.

جنون نوشتن...بدجور خرابم..حالم خوب نيست..

با دنيا سر لج دارم..ميخوام با زمين و زمان بجنگم..دلم از خودم پره..از دست خودم شاكي هستم و به دنيا پيله ميشم.

چهار شنبه گريه ام گرفته بود..بد جور اشك ميريختم.

يادم نيست سعيد چي گفت اما يك دفعه و بي اختيار بغضم تركيد..دلم تيكه تيكه شد...اشكام ميريخت..

بي اراده گفتم : اميدوارم تا آخرين لحظه زندگيت رنگه خوشي رو نبيني..

نميدونم..نفرينش كردم..

من كه هيچ كس رو نفرين نميكنم برادرم رو نفرين كردم.

دوئيدم تو اتاق..سرم رو گذاشتم رو ميزم هاي هاي به حال خودم گريه كردم..

اشكام ميريخت...تست دين و زندگي گذاشتم جلوم با همون گريه هام تست ميزدم.

ديدم نميشه..

به هليا اس ام اس دادم..پر غصه بودم..برام حرفاي خوب ميزد..دلم آروم گرفت..يك دفعه باز آتيش گرفتم آخه ديدم ناراحتش كردم.

شروع كردم به شوخي كردن باهاش...گفتيم و خنديديم...۴ شنبه بود..خودش يادم آورد كه چه شبي هست...

داغونم هنوزم..

امروز كه جمعه بود هم دوباره سعيد ناراحتم كرد..دوباره از دستش گريه كردم.

چقدر غصه ام ميده..

نميدونم از چي بنويسم..

حرفي واسه گفتن ندارم ديگه..

لبالب غصه ام..

حرف زدنم كم شده ..با همه دعوا دارم..

حالم خوب نيست..

همون چهارشنبه، واسه افطار خونه زهرا اينا دعوت بودم.تو راه بودم و تو تاكسي كه هليا اس ام اس داد كه مياد مشهد...دو شنبه صبح ميرسن..

بال در آوردم...نميدونستم چي بگم..

موقع افطارم خوب بود..اما وقتي برگشتم خونه....همون اتفاقا افتاد..

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 3:15 | |

این هفته
......

 


ادامه مطلب


[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 20:47 | |

عصبي
اين روزا بدجور اعصابم خط خطي هست.

دارم ديوونه ميشم.

با همه دعوا دارم.

با برادرهام با مامانم...

فقط دلم ميخواد برم يك گوشه از اتاقم بشينم رو زمين، زانوهام رو بغل كنم، سرم رو بذارم رو زانوهام و هدفونام رو توي گوشم بذارم و آهنگ گوش بدم..

آهنگ هاي لايت و غمناك كه حكايت دردهام هست.

دلم ميخواد تنهام بذارن..بهم كار نگيرن..بذارن با روياهام زندگي كنم..

اما..

دلواپس و بي تابم، باز امشبم بي خوابم، ازت خبر ندارم و تا خود صبح بيدارم، چشام همه اش به ساعته ، ميپرسم اين چه حسيه.يكي ميگه خيانته..

..

.

ديشب، بعد از افطار رفتيم خونه خاله..با مامان...خيلي وقته نرفتم، از وقتي كه عاطفه، اون روز جمعه، اون قدر عذابم داد و آگر ارش نبود ميمردم...

عاطفه خونه عموش بود..بقيه بودن...نيم ساعتي نشسته بوديم و من با عروس خاله ام حرف ميزدم..يكدفعه شنيدم خاله گفت: ....به مجيد(پسر دومش) اون سال كه كنكور داشت همه اش ميگفتم بخون كه مهندس بشي فردا روز بتونيم بريم خونه خاله خواستگاري برات.....

مامان صورتش يك جوري شد...من انگار آتيش گرفتم اما هيچي به روم نياوردم و به صحبتم با فاطمه ادامه دادم..

ديدم نميتونم صبر كنم...همونجا هليا sms داد..از خدا خواسته گفتم مامان ، بابا هست ميگه زودتر بريم خونه...

خلاصه كه سريع اومديم بيرون..

مرا ببوس مرا ببوس..براي آخرين بار تو را خدا نگهدار ...

سريع قدم بر ميداشتم..با هر قدم راسخ تر ميشدم تو تصميم براي فرار از اين شهر....

رسيديم سر كوچه...گفتم كه خالي بستم..

مامان گفت فهميدم..گفت برو خونه من ميرم جايي...گفتم، ميخوام برم قدم بزنم...يكم نگام كرد...هيچي نگفت و رفت...

قدم ميزدم تو اون هواي سرد و تاريك..رسيدم به بلواري كه آخرش به اون پارك لعنتي ختم ميشد...تاريك بود..خيلي..دو طرفش پر از درخت بود..

تا آخرش رو رفتم پايين...دور زدم كه راه رو برگردم...خلوت بود، تاريك بود..صداي خش خش از بين درختاي پارك شروع شد...يك هيبت از تو تاريكي پيداش شد...وحشت برم داشت...مثل كابوسام بود..

تنم ميلرزيد...توي اون تاريكي..خدايا..

فقط ميدوئيدم...سربالايي بود...وحشت كرده بودم...سرما به مغز استخونم رسيده بود.

فقط ميدوئيدم...شايد 2 دقيقه هم نشد تا رسيدم سر بلوار اما يكبار مردم و زنده شدم.

من ميگفتم شب عشق به اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي...تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي

.

.

امروز سر افطار، واسه چيدن بساطش مامان صدام كرد..سعيد 100بار ديگه تا من برم گفت..بدو ديگه

اعصابم بهم ريخت..يكدفعه داد زدم چرا خودت نميري تو كه انقدر هولي..

اونم لج كرد و خودش پاشد با غيظ چيدن ظرفها...

من برگشتم تو اتاقم...

اذان رو كه گفتن رفتم تو آشپزخونه..يك ليوان آب سرد با يك خرما...افطاره من امسال هميناست

 اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد من و ببخش

اگه تويي اون كه فقط دلم ميخواد من و ببخش

.

همين الان آرش رفت از انجمن....

داشتم ميگفتم...داشتن افطار ميكردن...يكدفعه مامان گفت تو چرا اينجوري شدي...ليوان اب سرد دستم بود...فشارش دادم..پشتم رو كردم به اونا...يك جرعه خوردم..

مامان ادامه داد..وقتي اينجوري هستي ادم نميخواد باهات حرف بزنه..

ليوان رو نزديك لبم اوردم و گفتم خوب نزنين...

گفت اون برادرت هست اين وضعش نيست..

گفتم من دختر اين خونه ام يا نه؟ به اون چه كه تو هركاري دخالت ميكنه..

همينجور داشتن ميگفتن هم مامان هم سعيد..

يك دفعه داغ كردم..ليوان رو كوبيدم رو سنگ كابينت..

داد زدم...من حق ندارم؟ چرا هروقت ميخوام بيام پيشت اين هست...شايد حرفم خصوصي باشه..

اشكام ميريخت...نميبيني دارم ميميرم از تنهايي..نمي بيني مثل مار زخم خوردم و تو نمك زخمم رو بيشتر ميكني..

نميبيني دارم ازت دور ميشم...نميبيني هيچ كس رو ندارم..برم از كجا كي رو بيارم باهاش حرف بزنم..

مردم از بس به 100تا غريبه گفتم آبجي و داداش...مردم غريبه شد مرهم دردام..

برگشتم ليوان رو بردارم..ديدم شكسته مثل قلبم..خرمام رو برداشتم و رفتم تو اتاق..در رو بستم و پشت در نشستم..

زانوهام رو بغل كردم و به خرماي دستم زل زدم...

اشكام ميريخت..

خرما رو گذاشتم دهنم...شيرينيش تا معده ام رو سوزوند..

همونجور به در تكيه داده بودم و تو فكر بودم...تو رويام با آرش حرف ميزدم..

صداي نازش رو يادم مياوردم و با اينكه اروم ميشدم اشكام بيشتر ميشد..

گوشيم رو برداشتم...به هليا، زهرا،غزل، آلاله قبولي روزه گفتم.

دعام كردن..

غزل دعام كرد و آخر SMS اش پرسيد از آرش چه خبر؟

گفتم خبري ندارم..گفت باهاش حرف زده..اينكه چرا اين روزا بي خبر شده...خلاصه اينكه دردش عذاب وجدان هست..اينكه من خودم رو عذاب ميدم..

من حرفاي غزل رو نميفهميدم..چشمام سياهي ميرفت...

آخ اين آهنگه قرارمون يادت نره الان داره ميخونه...

وااااي خدا..اشكام داره ميريزه..

آريا ازم كاري ميخواد..ميدونه الان تو چه حالي هستم..نميدونم چي ميخواد..

قرارمون يادت نره...دوست دارم يادت نره..

قرارمون يادت نره...آرش يادت نره..

.

.

قرارمون كنار گل كه سر بزيره عطر توست تو چين چين دامني كه هزارتا بغض رو ميشه شست..

يادت نره دوستت دارم خيلي دلم تنگ برات..دار و ندارم رو بگير مال خودت مال چشات...

.

.

از تنهاييم گريزون شدم..ياد همه بچه هاي كه شمارشون رو داشتم كردم..به همه SMS دادم..جز آرش..جز تنها كسي كه خواستم.

.

.

آرشم..دوستت دارم..





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 5:45 | |

دلم ميخواد گريه كنم.

اعصابم خورده..

از ساعت ۱۲ گير دو تا احمق عوضي افتادم.

تا سحر يكي از بچهه اي انجمن كه ميخواد مدير شه، با اراجيفش و چرت وپرتاش ديوونم كرد..

بعد هم كه يك ديوانه تر از اون يكي..

آتيشم داد..انقدر ازش حرص خوردم كه خون دماغ شدم..دستام داره ميلرزه..

هرجا ميره الكي بحث راه ميندازه..فقط يك تخلف ديگه ازش ببينم ميرم گزارش ميدم كه بشه اولين عضو اخراجي..

سرم درد ميكنه.

فكر ميكنه آخر همه چي هست..هرچي با لبخند و مهربوني و روي خوش جوابش رو ميدم بدتر ميكنه.

مثل الاغ كه وقتي جلوش علوفه ميريزي به جاي تشكر جفتك ميزنه..

اگر جلو دستم بود ريش ريشش ميكردم..خداا يك كاري كن دو سه روز تنهاي تنها بشم هيچ كس بهم كار نگيره..

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 5:23 | |

كابوس
به ثانيه هاي زندگي سياهم نگاه ميكنم..

تك تكشون رو دارم برانداز ميكنم..

بلورين قطره هاي باران رحمت خدا...وقتي به اين نقطه ميرسن انگار از يك پوشش رد نميشن..يك محفظ كه من وزندگيم توش گير كرديم.

.

.

يكي داره جيغ ميكشه...صداي فرياد هاي دلخراش يك دختر تو گوشم پيچيده...چشمام از ترس گشاد شده...سرمايي توي بدنم داره جولان ميده و استخونام يخ زده...نفسم تند شده...سرما تو محيط احساس ميشه...بخار نفس هام جلوي روم رو گرفته..

به خودم نگاه ميكنم..لباس پرنسسي مشكي تنم هست كه پاره پاره شده...آستين هاش پاره شده و فقط يك نوار كوچك از لباس روي تنم هست و نگه داشته اش..انگار فقط يك بند داره...دامنش پاره شده..مثل مرده هايي كه از گور بلند شدن...

كفشي پام نيست...زمين مرطوبه..دستام رو جلوي صورتم ميگيرم و ها ميكنم...تا گرم بشم..اما اثر نداره..عجيب سرده..وحشت تو وجودم پيچيده..

قدمي به جلو برميدارم..زير پام صداي خش خش برگ بلند ميشه..ميترسم..اين تنها چيزي هست كه سلول هام فرياد ميكنن..

يك قدم ديگه...

سكوت مطلق همه جا رو ميگيره...

يك سكوت شوم..سرم رو بلند ميكنم...پاهام كرخت شده...

وحشت..

فرياد..

فرار ميكنم....خفاش هايي كه به سمتم حمله ميكنن...

دارم ميدوئم...يك سايه ترسناك پشت سرم داره تعقيبم ميكنه...سرعتش بيشتر از منه..

بدو..بدو...فقط بدو..اگر بگيرتت...اينا رو باخودم ميگم..از فكر اينكه اگر بگيره من رو هم فرار ميكنم..

توي يك جنگلم..بين درخت ها و خار ها گير كردم..

يك دفعه سر ميخورم...جيغ ميزنم...چشمام رو ميبندم..وقتي باز ميكنم..

وسط يك محوطه بي درختم...مثل دايره...

سايه پشت درختا واستاده...انگار نميتونه بياد تو..

اين محوطه گرم تره...يك حسي دارم...امنيت..

يك از مقابل داره مياد...قدش بلنده...توي اون تاريكي هيچي معلوم نيست...داره بهم نزديك ميشه..

ميرم سمتش..ميدوئم..شايد بتونه من رو ببره بيرون..

ميرسم به چند قدميش..قدم هام رو آروم برميدارم..انگار از پشت يك تاريكي ظاهر ميشه...با يك لبخند..

خوشحال ميشم..زياد..انگار ميخوام پرواز كنم..دستاش رو باز ميكنه..خودم رو ميندازم تو بغلش...و اون محكم من رو بغل كرده..ميشناسمش...خيلي زياد..اسمش رو صدا ميزنم...بدن سردم تو آغوش گرمش داره گرم ميشه..بوي تنش آرامش ميده بهم..از ترسي كه پشت سر گذاشتم اشك تو چشمام جمع شده...دستش تو موهام ميچرخه و حركت لبش روي سرم...محكم به خودش من رو ميچسبونه...

سرم رو بلند ميكنم و نگاهش ميكنم...عاجزانه و اما پر از عشق..لبهام تكون ميخوره..صداي لرزاتم ميگه تنهام نذار..با لخند مهربونش ميگه هيچ وقت...گلوم رو ميبوسه...عشق بازي عاشقانه...بوس هاي گرمي كه پي در پي نثارم ميكنه..گرماي وجودش رو با اتصال لبهاش به لبهام بهم تزريق ميكنه..

يكدفعه...

ميگه بايد برم...

ازم جدا ميشه...توي تاريكي گم ميشه..فرياد ميزنم..اسمش رو...نرو...انگار اون محفظه دور محوطه داره از بين ميره..

سرماي سختي كه اون اول بود دوباره برگشت...پشت سرم رو نگاه ميكنم..اون سايه انگار خوشحاله..دوباره شومي فضا رو پر كرده...

اون سايه به طرفم مياد...جيغ ميزنم..به سمتم جهش ميزنه و من به پشت ميخورم زمين...جيغ ميزنم..

اسمش رو صدا ميكنم...دست تاريك اون سايه تو وجودم فرو ميره...چندش اوره و دردناك..آخرين فرياد...

آااااااااااااارش.....

.

.

.

كابوس لعنتي كه هر شب داره مهمونم ميشه..دارم ميميرم از بيخوابي.از وحشت..از گريه هايي كه امانم رو بريده..

آرش تنهام نذار...





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 1:31 | |

تولد سارا و ايدا
سلام مهربون..

سلام كسي كه از پيشم رفتي..

اين روزي كه گذشت ۳۱ مرداد تولد خودت بود..

آيدا جوونم؟ گل نازم؟ اونجا چه طوريه؟ تولدت رو برات جشن گرفتن؟

راستي تولد سارا هم بود..

سارا خانمي، نديدمت ، خوبم نميشناسمت اما توهم برام عزيزي..

تو هم به اندازه يك دوست خوب برام عزيزي..

كاش تو بودي، كاش بودي تو هم سارا كه امروز من اينجا غصه عذاب دادن آرش خفه ام نميكرد...

كاش بودي كه خودت مواظبش بودي كه من ، اين دختر بچه نادون سر راهش سبز نميشدم كه اينجوري هردومون رو بندازم به بلا...

نميدوني چه حس بديه سارا ، اين عذاب وجدان...

سارا واسه تو هم حتما تولد گرفتن..نه؟

راستي خيلي به آيدا گفتم بهت سر بزنه و باهات دوست بشه، ميدونم هيچ كدومتون تنها نيستين بالاخره از خانواده هردوتون اونجا هستن، اما هم سن و سال شايد كم داشته باشين..

ايدا جونم؟ خانمي نازم برات تولد گرفتم، رفتم دنبال كادو برات، به ياد چشماي نازت...يك شال خوش رنگ ديدم مهربونم، كه به چشماي قهوه اي روشن و اون پوست روشنت خيلي ميومد..همون رنگي كه دوست داشتي، نارنجي روشن...

آيدا؟ دارم ديوونه ميشم؟

با تو حرف ميزنم، با سارا هم بعضي وقتا حرف ميزنم...با عكس آرش هم همينطور..

شبايي كه تا صبح بيدارم و كابوسام وحشت زده ام ميكنن، وقتايي كه باهاتون جرف ميزنم حضور مهربون همه تون رو حس ميكنم..اينكه دورم نشستين و بهم گوش ميدين..

نبودنتون اما تو دنياي واقعي آزارم ميده..گريه ام رو درمياره اما بغضم نميشكنه..

خواستم ۳۱ مرداد اين متن رو بذارم اما همين كه شروع ميكردم به نوشتن چشمام پر اشك ميشد..

راستي گفته بودم برات كه ديگه ارش اينجا نمياد؟سارا جون فكر كنم روندمش...به نظرت اشتباه كردم؟

گفتم برات آبجي كوچولو پيدا كردم به اسم هليا، مياد اينجا..باهاش حرف زدم ، صداي نازش...

دلم براش تنگ شده..

آيدا، سارا، تولدتون بازم مبارك....

بذار بگن ديوونه...دنيام شده حسرت...

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 2:34 | |

دلم گرفت از بي كسي از اين همه در به دري..

دلم گرفت از تو از روزگارم و از خودم و اين سرنوشت لعنتي

دلم گرفته نازنين من از تو بي هدف ترم...

دلم گرفت آي مهربون اينجا تو اين غربت و غم پاي كدوم قرارم بمونم...

دلم گرفته نازنين تو آسمون دل من پرنده هم اسيره

دلم گرفته رفيق نيمه راه تا اخر جاده هزارتا غصه باقيه..

دلم گرفت از خودم و از اين همه غصه و غم..

خدا دلم گرفته آخرم مياد به ذهنم تصوير لحظه آخرم...

خدا؟؟ آخرش كجاست؟؟

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 16:24 | |

انگار نميشه
انگار نميشه من از اين خونه برم.

دوبار بلاگ جديد زدم..يكي شبيه نام كاربريم تو انجمن كه حذفش كردم..يكي هم دقيقا نام كاربري آرش كه فقط توش يك پست زدم ..اصلا نميتونم بنويسم..هيچ جا به جز اينجا..

ديشب، دلم گرفته بود..اشكام ميريخت و آرش نبود..

عادت ماهيانه ام ديروز شروع شد و درد كمرم من رو داشت ميكشت..

بهش فكر ميكردم، و اين تجسم رو داشتم كه تو بغلشم، اون وقت بود كه دردم ساكت ميشد..

شب به زهرا sms دادم..گفتم دلم گرفته..اونم گفت منم...گفت رضا رفته شمال، سه روزه باهم عاشقونه حرف نزديم..سه روزه بهم نگفته دوستت دارم..فقط ميگه كاش پيشم بودي..

يكم دلم يك جوري شد..اينكه...من دردم چيه و زهرا چه دردي داره...

گفتم، زهرا..قناعت كردم...قناعت كردم فقط به حضورش..اصلا صداش نباشه، حرفاش نباشه، ولي خودش باشه...

زهرا گفت خوب هست...نه باهات حرف ميزنه نه صداش رو ميشنوي..اون هست و داره زندگي ميكنه..قانعي؟؟

گوشي تو دستم بود و داشتم فكر ميكردم...تو دلم گفتم آره..قانعم..

تو زمان برميگشتم عقب..

.

.

.

يكشنبه 11 مرداد...

تو مدرسه هستم.زنگ دوم فيزيك داريم...11 روز ماه..دو ماه از رفتنش گذشته..به درس گوش نميدم..تو فكرم..

اشك تو چشمام حلقه ميزنه...دوماه شد كه رفتي مهربونم...

يكدفعه اين فكر مياد به ذهنم كه يكي كه از زندگي دست ميشوره، وقتي يك پرنده تو قفس داره، در قفس رو باز ميكنه و اون پرنده رو ازاد ميكنه..خودش پروازش ميده.. و به ازادي اون لبخند ميزنه...

يكي گفت تو دلم آزادش كن بذار بره...عشق نيست ، اسارته..بذار بره...اگر خودش نخواد بره هميشه تو آسمون دلت آزاد پرواز ميكنه...اشكام داشت چشمام رو ميسوزوند...همون موقع تصميم گرفتم پرنده عشقش رو ازاد كنم...عشق يعني آزادي نه اسارت..همون موقع بود كه تصميم آپ قبليم رو گرفتم.

مدرسه تموم شد...هنوز تو ذهنم بود..هنوز داشتم تو ذهنم باهاش زندگي ميكردم و حرف ميزدم..

سروناز( همون گل دختري كه زد تو دلم) با چندتا ديگه از بچه ها حاضر و اماده كه باهم بريم خونه..

بايد يك خيابون رو ميرفتيم بالا، بعد ميرفتيم اون دست خيابون...

توي همون طول خيابون، ساعت 2 ظهريك دوچرخه سوار حرفه اي ديدم..يعني رشته اش دوچرخه سواري بود..مثل ارش...

تمام مدت..شايد 10 دقيقه شد داشتم بهش نگاه ميكردم كه انگار از تمرين اومده بود و خسته، داشت خيلي اروم ركاب ميزد...درواقع سرعتش با راه رفتن ما برابر بود..

بچه ها حرف ميزدن و من اوهوم و آره ميكردم اما زل زده بودم به اون پسر و تو دنياي خودم بودم..

چندباري نگاهمون تلاقي كرد...و من سريع سرم رو برميگردوندم..اما دوباره نگاهش ميكردم...

اول فكر كردم الان ناراحت ميشه از اين نگاههاي من و تند پا ميزنه ميره، اما دفعه سوم كه نگاهمون تلاقي كرد لبخند داشت..

موقع رد شدن از خيابون بود..بچه ها سريع رد شدن..اما من هنوز نگاهم به اون دوچرخه سوار بود...

بچه ها از اون سمت صدام ميزدن..بيا ديگه...تا وسط خيابون رو رفتم..بازم نگاهم به دوچرخه سوار بود...داشتم فكر ميكردم شايد نزديك مسابقاتشونه...يا ميخواستم ببينم از تعليمات آرش چيزي ياد گرفتم يا نه، نگاه ميكردم ببينم ميتونم مدل دوچرخه اش رو بفهمم!!!

هنوز داشتم نگاهش ميكردم...يكدفعه صدا زد تو دلم يكي، اين ميتونست آرش باشه...اما...

صداي جيغ بچه ها كه صدام كردن، صداي يك ترمز وحشتناك....درد وحشتناك تو پهلوي راستم...

كنده شدن پاهام از زمين...برخورد با زمين رو سمته چپه بدنم و شنيدن صداي شكستن يك استخوان...

درد وحشتناك مثل سم تو تنم پيچيد...سرم درد ميكرد....چشمام رو فشار ميدادم بهم..به پهلو بودم..

يك لحظه چشمام رو باز كردم...دوچرخه سوار روبروي من واستاده بود وبهم زل زده بود...غلت زدم و به پشت رو آسفالت خيابون بودم..آخرين چيزي كه ديدم نور زياد خورشيد بود....

.

.

با درد چشمام رو باز ميكنم...بوي الكل تو هوا پيچيده....محيط گرمي بود...نور سفيد..از بوي الكل حدس زدم اين مرگ نيست و من بيمارستانم...

صداي بابا بالا سرم مياد با نگراني...

يكم چشم ميچرخونم....

_دكتر بهوش اومده

صداي يك زن هست..بايد پرستار باشه..سرها بر ميگرده سمتم..

_بابايي صدام رو ميشنوي؟؟

لبهام باز نميشه...تقلا ميكنم واسه گفتن آره..اما درد دوباره تو بدنم ميپيچه...

آخ دردناكي ميگم...

ميخوام بخوابم...

چشمام رو ميبندم..دوباره اون لحظه اخر يادم مياد..صورت دوچرخه سوار..تو دلم ميگم..آر.....

.

.

دوباره چشمام رو باز ميكنم..اين دفعه دقيق تر و هوشيار تر..با تخفيف درد..

تو يك اتاقم، دست و پام گچ گرفته و به سمت بالا آويزون توي يك طناب ( من بهش گفتم طناب دار)

بدنم درد ميكنه...سياهي و كبودي زياد..

يك حركت كوچيك ميكنم و آخ بلندي ميگم..

در اتاق باز ميشه..مامان مياد تو...برام تعريف ميكنه كه ديروز بعد تصادف ، راننده پژويي كه باهاش تصادف كردم من رو اورده بيمارستان، بيهوش بودم و كلي ازمايش گرفتن..

عكس از سرم مخصوصا...گفتن نبايد تا 1 هفته اصلا تكون بخورم...

يواشكي با موبايلم كه اتفاقا اون روز مدرسه برده بودم و تو وسايل كنار تختم بود، رفتم انجمن.واسه ادمين و آريا پيغام فرستادم كه چي شده..علي كه دخترش فوت كرده بود اون هم حالم رو پرسيده بود منم خريت كردم گفتم چي شده..

خيلي عذاب آور بود...هيچ كاري نميتونستم بكنم..يواشكي SMS ميدادم ..

از غزل پرسيدم روز تولدش كي هست...جواب داد يك دفعه گفت تو تصادف كردي..؟

هاج و واج موندم..غزل از كجا ميدونست؟؟

گفت تو به من نگفتي، من بايد از تو انجمن بفهمم؟؟علي تاپيك زده برات دعا كنيم..

واااااي خدا...اگر آرش ببينه چي..

نميدونم چرا فكر كردم براي آرش مهم خواهد بود كه من تصادف كردم يا نه...(البته كه هست)

هرجوري شد همون شب رفتم تو انجمن با موبايل و يك پيغام گذاشتم و گفتم خوبم...

ديگه بماند كه تو اون چند روز چقدر من غصه خوردم كه نميتونم حركت كنم..

اتفاق جالبتر اينكه..فكر كنم روز 5 شنبه صبح ساعت 5 بود يا 4 شنبه دقيقا يادم نيست..

بيدار شدم، ديدم SMSدارم..

نوشته بود : سلام..من الان فهميدم چي شده،حالتون چه طوره؟

اون موقع به اسم فرستنده نگاه نكردم..تو جواب نوشتم خدا رو شكر خوبم.

گوشي رو گذاشتم كنار..ميخواستم دوباره بخوابم كه يكدفعه يك درد وحشتناك پيچيد تو تنم...از انگشتاي پام شروع شد رفت تا سرم...ذق ذق ميكرد...دستم رو گاز گرفتم كه يك وقت جيغ نزنم، ملحفه روم رو گاز گرفتم..نشد يكدفعه داد زدم...

مشت ميكوبيدم رو تخت و داد ميزدم..دقيقا مثل كسايي كه معتادن و بهشون نميرسه...

دختر خاله ام كنارم بود اون شب..مثل صاعقه زده ها پريد از خواب و واستاد به كنار..در باز شد و دكتر و پرستارها اومدن تو...سعي ميكردن آرومم كنن، دكتر ميگفت نبايد تكون بخوري..اما من سرم رو ميزدم به بالشت..پاي سالمم رو ميكوبندم به تخت..

واقعا وحشتناك بود و غير قابل تحمل..

بعد يك تزريق و من ساكت شدم و رخوت خواب...ساعت 12 ظهر بيدار شدم..علي SMS داده بود از حالم پرسيده بود..دختر خاله ام به جاي من جواب داده بود كه اصلا حالم خوب نيست وگفته بود چي شده..(علي هم صاف رفته بود تو انجمن نوشته بود)

موقع شكستگي ها و كوفتگي ها بهم مسكن هاي قوي زده بودن...حتي يك تزريق مورفين هم داشتم (البته نصفه مقدار معمول كه ميزنن) حالا اثر همه شون پريده بود و اون درد اصلي برگشته بود..

ساعتهاي 3 عصر نگاه كردم به گوشيم ديدم SMS صبح ارش بوده...

ذوق كردم كه حالم رو اينجوري پرسيده...

بعد دوباره يواشكي رفتم انجمن و ديدم خيلي بچه ها ، بهم لطف كرده بودن و ارزوي بهبودي داشتن برام..

منم ديدم نميتونم اينجوريا تشكر كنم، زد به سرم صدام رو ضبط كنم بدم دختر خالم بزاره تو سايت بچه ها دانلود كنن.

خلاصه كه 10 بار ضبط پيغام تشكر من..يكبار دختر خاله ام ميخنديد...يكبار من توپوق ميزدم..يكجا پرستار ميومد وسطش قطع ميكردم..خلاصه آخري هم افتضاح شد بازم ( دو تيكه توپوق زدم اساس)

و جالب اينكه خيلي زودتر از يك هفته گفتن پرت وا برو خونت.. و من خيلي زودتر خوب شدم..

.

.

.

ديشب به همه اينا فكر ميكردم و به دست وپاي تو گچم نگاه ميكردم..

اين وسط مبحث گلهاي رز سفيد هم بود..راننده پژو هر روز با يك دسته گل رز سفيد ميومد ملاقات!!! خيلي بيكار بود..همون روز دوم كه ديگه من به هوش بودم بابا رضايت داده بود..اما نميدونم چرا انقدر لطف داشت بهم..بيچاره اونم خيلي نگران شده بود...خوب اگر من ميمردم كه اون بدبخت شده بود...

.

.

خيلي حرف واسه نوشتن دارم..

نميدونم چرا نميتونم تو بلاگ جديدم بنويسم...

 

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 20:43 | |

خدانگهدار
به زودي من از اين بلاگ ميرم و خونه ام رو يك جا ديگه درست ميكنم.

تو آزادي براي رفتن عشق من..

بالهايت را بگشا اسمان اينك از ان توست..

اين نامرديه كه بخوام اسيرت كنم.

پا ميذارم رو دلم، مثل تو كه پا گذاشتي..

برو زندگيت رو بكن، تا وقتي من تو اين بلاگ باشم و پست بذارم و تو بخووني نميتوني اروم بگيري،

برو دنيا واسه من خوب ننوشت اما دعامه واسه تو بهترين ها رو بنويسه..

حالا رفتنم مثل وداع آخره، معامله يادت نره، مثل قرارمون...

ديگه حتي نميدونم ميتونم دعا كنم اون دنيا، تو برزخ دستات رو بگيرم يا نه...

اما ...يادت نره آرش نازم، بدون تا دوستت دارم..

نيمدونم چرا به پاي نوشتن كه ميرسم اشكامم برات ميريزه..اما برو..

نازترين من نيستم تو هستي....

برو خدا به همراهت باشه...دعاي خيره من هميشه پشت سرته..

دوستت دارم مهربون ترين آسمونيه دنيا كه واسه من زميني خيلي خوبيا آوردي و نشونم دادي زندگي ميتونه زيبا باشه...

عاشقتم...خدانگهدارت باشه...

 

پي نوشت : هلياي خوشگل من، تو بلاگ جديدم كه آدرسش رو برات ميفرستم، راجع به تصادفم خواهم نوشت..اونجا جواب همه سوالات رو ميدم.





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 20:10 | |

هرگز نشد بياي پيشم بگيري دستاي منو

بدوني من عاشقتم بشنوي حرفاي منو

تو بي وفا بودي ولي

اونكه برات ميميرد منم

تا زنده ام دوستت دارم اينه كلام آخرم...

.

.

.

متاسفم زندگي سياهم كه هيچ چيز برايم نداشتي جز حسرت تمام كوچكترين دلخوشي هاي دنيا..

افسوس آسمان بي نهايت تاريك من...كه از تمام هست و نيست و كوچك و بزرگ اين دنيا فقط يك دل داشتم به وسعت بي نهايت تو براي دوست داشتن تمام كاينات و جانداران و بي جان ها ، ولي هيچ وقت جايي در دل كسي نداشتم براي هميشه...

افسوس سبز ترين كره خاكي، افسوس كه هميشه رهگذر از دل ها بودم...

افسوس كه همراه من در اين ثانيه ها سايه سياه كابوس هايم بود..

يكروز از اين تنهايي محض دست دوستي با همين سايه خواهم داد..

با ترسناك ترين كابوس دنيا كه ماه هاست هر شب به سراغم مي ايد...تنها كسي كه معرفتش از بامعرفت ترين هاي دنيا هم بيشتر است...

.

.

.

يكروز به اين ارزو و فكر بودم كه دنياي اطرافمان هرچه هم زشت ولي زيباست...گفتم در كار خدا زشت معنا ندارد..ساخته دست انسانهاست كه گاه زيباست و گاه زشت...گفتم در زندگي هركسي حداقل يك نقطه براي شروع است..يك نقطه براي رسيدن...

حال به اين انديشه رسيدم كه اين فكر فقط براي دنياست..فقط براي انان كه جايشان معلوم است..نه مني كه در برزخ ماندم...

كوير هم در نهايت انتها دارد..اما اين برزخ...تمامش خاكستري است...

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 12:21 | |

دلهره
دلهره و دلتنگي باهم به جونم چنگ ميندازه..داره ديوونه ام ميكنه...

اعصابم خورده..با همه دعوا ميكنم..

نيست..چند روزه ازش خبري نيست..كجاست؟؟

چرا هيچ خبري ازش نيست؟؟چرا نمياد نت؟

چي شده؟ چرا حتي زهرا ازش خبر نداره؟؟

خدايا....

فدات بشم كجايي نفسم؟؟

تو رو خدا يك نشوني، يك خبري..دارم ميميرم ...

..

..

ديشب كه پست قبل رو گذاشتم تو چند خط اخر اشكام ريخت..گريه ام گرفت..بدجور گريه ميكردم..

ساعت ۴ خاموش كردم كامپيوتر و رفتم بخوابم..اما..هنوز گريه ميكردم..

تو ي آهنگام دو تا آهنگ از رضا صداقي هست كه خيلي دوستشون دارم..

يكي نرو  و يكي هم اون كه ميگه برام دعا كن عشق من همين روزا بميرم....

داشتم آهنگ گوش ميدادم.به آهنگ نرو كه رسيد اشكام بيشتر شد..زير لبم اسمش رو صدا ميزدم..

خدا رو قسم دادم...دلم بدجور شكسته بود و گرفته بود...

از تنهايي كه توش دست و پا ميزنم...همون اول متن شعر رو براش sms كردم...

ميدونستم جواب نميده اون موقع...

تا ساعتهاي 6 بيدار بودم..ميخواستم 6:30 درس بخونم...تا 6:15 بيدار بودم و گريه ميكردم...چشمام رو بستم...

.

.

موقعي كه چشمام باز شد ساعت 10 بود..مامان داشت شكايت من رو به سعيد ميكرد...

اعتنايي نكردم...

گوشيم رو برداشتم..فكر ميكردم جوابم رو داده...نگاه كردم...نه هيچي نبود...

هيچي نبود...آرش جوابم رو نداده بود...

يك چيزي شده...

نميدونم تو دلم اين احساس مثل پيچ خوردن مار بود...بهم تك ميزد حداقل..چرا؟؟؟
دارم ميميرم از نبودنش...

از ديروز كه با مامان قهر كردم تا همين الان هيچي نخوردم..هيچي به جز اب..

ميل به غذا ندارم..مخصوصا كه بيشتر نگران آرشم..

كجاست خدا؟؟





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 20:4 | |

خدااااااااا
صبح فرداي عروسي يعني ۴ شنبه، چون خيلي خسته بودم تا ساعتهاي ۱۰ خواب بودم.

بعد كه بيدار شدم، به مامان كمك كردم..يكم موسيقي گوش كردم، فيلم ديدم و به اندازه نيم ساعت درس خوندم كه زهرا SMS داد..

گفت ساعت 8:30 مياي خيابون... بريم دوين..

دوين همون رستوراني بود كه چند هفته قبل رفته بوديم و جاي دنجي بود..همون كه خيلي ازش خوشم اومد.

از مامان پرسيدم جواب نداد گفت از بابا اجازه بگير، چون وقتايي كه بابا هست ديگه مسئوليت با باباست..

به بابا گفتم قرار شد من برم ساعتهاي 9:30 بيان دنبالم از اونجا بريم خونه مامان بزرگم.

اون موقع ساعت 4:30 بود. بابا اجازه داد منم قرار رو با زهرا گذاشتم.

در خصوص عروسي..اين عروسي پسره دايي كوچيكه مامانم بود..البته دايي كوچيكه كه خودش 60 سال سنش هست!!!

به هرحال..واسه عروسي پسرش هم بابا بزرگم (باباي مامانم) به علاوه خاله و شوهر خاله و دايي و زن دايي و زن دايي بزرگتره مامانم اومده بودن شهر ما و مهمون ما بودن (هنوزم هستن)

اما صبح چهارشنبه همه رفته بودن خونه دايي مامانم به جز بابا بزرگ..

ساعت 5 مي خواستيم من و سعيد با بابابزرگم بريم خونه دايي خودم ...

قبل رفتن شلوار سفيدم رو دادم مامان كه پايينش رو بشوره..

ساعتهاي 7 برگشتيم..ديدم مامان دراز كشيده ، شلوار منم همونجوري مثل قبل هست..

بابا اومد گفت نرو امشب برنامه مون بهم ميخوره..برنامه رفتن به خونه مامان بزرگ..

واقعا اعصابم ريخت به هم..هر دفعه ز بابا اجازه ميگيرم همين كار رو ميكنه..اول ميگه آره، به دقيقه آخر كه ميرسه و من همه قرار ها رو گذاشتم ميگه نه..

اخم كردم..ولي ديگه چيزي نگفتم..نشستم پاي كامپيوتر و 5 دقيقه نشده يادم رفت موضوع..حتي بابا كه اومد حرف زد باهام خيلي عادي بودم..

به طرز فجيعي كمر درد داشتم و نميتونستم بشينم رو صندلي..از يك طرف هم دنبال يك متن بودم تو نت و حسابي سرم شلوغ بود..

( به شدت همين الان اعصابم خورده..بابا پيله كه بخواب..من كه ميدونم باز زير سر مامان هست..)

مامان اومد گفت بيا فلان كار رو بكن..گفتم باشه..اما نرفتم..چوناگر پا ميشدم باز اين عادل سر و كله اش پيدا ميشد و كار من نصفه ميموند..

خدا رو شكر ديوار از من كوتاه تر تو اين خونه پيدا نميشه...

نمي دونم چرا بابا رفت تو اشپزخونه به مامان گفت كه من انگار ناراحتم..يكدفعه داد و فرياد مامان بلند شد..كه يك كار بهش گفتم انجام نميده چرا ناراحت بشه ..خدا رو شكر همه چيزش به راه هست هفته اي يك روز ميره بيرون، به هيچي توجه نداره...

فقط بلده با عادل دعوا كنه..

رفتم تو اشپزخونه ديدم داره همينجور ادامه ميده..واقعا تو حال خودم نبودم..دستم به كمرم بود...يك نگاه كردم..برگشتم..گفتم ولش الان تموم ميشه..فقط رفتم پيش بابا گفتم چرا الكي شر به پا ميكني آخه؟؟

من اخمام مگر تو همه، مگر جوابتون رو نميدم كه ميگيد ناراحتم..اصلا حرفي زدم؟؟چرا قضاوت زود ميكنيد كه اعصاب همه رو بهم بريزين؟؟

بابا گفت آخه...

گفتم : اخه نداره...شما دلتون نميخواد به من نه بگيد از طرفي هم نميخواييد كه برم اينجوري ميشه ديگه..چرا باهام رو درواسي دارين..بگيد نه از همون اول..

برگشتم پاي سيستم..اما گفتم باز الان مامان مياد ميبينه يك چيزي بارم ميكنه..كارم رو نصفه گذاشتم..

اون شب حرفي نزديم باهم..

من تا ساعتهاي 4 بيدار بودم و خوابم نميبرد..

ساعت 6:30 بايد حاضر ميشدم..

نميدونم ي خوابم برد..خسته بودم..بدنم هم درد ميكرد..

ساعت 6:20 بابا اومده بالاسرم بيدارم كنه..نميدونم چي گفتم كه بابا رفت...منم خوابيدم..يكبارگي اومد پاشو ساعت 7:30 هست..

خوب 7:30 كلاس من شروع ميشه آخه..

اعصابم بهم ريخت كه از كلاس عربي جا موندم..تازه غرولند بابا به من هست..واقعا ميخواستم بشينم گريه كنم..

به من چه كه خوابم نميبره..رفتم تو اتاق مامان پيشش دراز كشيدم..گفتم چكار كنم..به تشر گفت بله؟؟

باز ساكت شد...چند دقيقه بعد پرسيدم..مامان ميگم چكار كنم؟

گفت: برو بشين پاي كامپيوتر چتت رو بكن وب گرديت رو ادامه بده..

خيلي بد جوابم رو داد..خيلي..واقعا عصباني شدم..نبايد حداقل اون موقع بهم تيكه مينداخت..

برگشتم نگاهش كردم ديدم با غيظ نگاه ميكنه..منم بيشتر عصباني شدم ..يكدفعه خيلي چيزاي ديگه يادم اومد..همه اين نيش زبونايي كه يك وقتايي بهم زده..يكدفعه با كينه گفتم: يك وقتايي حالم ازت بهم ميخوره مامان.

از اتاق اومدم بيرون كه صداي اوم شنيدم كه گفت: منم از تو متنفرم..

با غيظ نشستم پاي كامپيوتر...آواكس رو باز كردم..ميخواستم گريه كنم اما انقدر عصباني بودم كه اشكي نريزه..

يكدفعه اومد جاي من وبا داد و قال پاشو..خجالت بكش..

منم صدام رو انداختم سرم..گفتم بهت ادب ياد ندادن در بزني بياي تو اتاق؟؟

واقعا صحنه بدي بود..من با مامانم اون همه بد حرف زدم..اما واقعيت اين بود كه براي اولين بار كينه و نفرت رو داشتم حس ميكردم..تيغش داشت تا عمق دلم رو شكاف ميداد..از هركسي انتظار داشتم جز مامانم.

مامان رفت بيرون..

منم كامپيوتر رو خاموش كردم و تا وقتي كه براي كلاس بعد حاضر شم نشستم به ادبيات خوندن..

8:30 ميخواستم برم ..موقعي كه حاضر شدم ديدم مامان داره واسه بابابزرگ ميگه چي شده..

گفت:...با خودم گفتم بذار يك امروز من غصه اين رو نخورم..

تا سرحد مرگ داغ كردم..با داد گفتم:اااا..از اين حرفا واسه گل پسرات زياد به خودت گفتي ولي باز سر عملش نتونستي واسه همشون مامان جان و عزيز دل زدي..به من كه رسيد و مني كه هيچ كارت ندارم به حس انتقام گيري رسيدي و ادب كردن..به خدا كه شمر از تو مهربون تر بود

اونم عصباني وبا داد گفت: بهتر نيست حرف دهنت رو بفهمي..

گفتم: از اين بهتر نيست كه تو به سنت و به رفتارت نگا كني..گناه از اون دخترايي كه بخوان بشن عروست...

گفت: تو واقعا نفرت انگيزي...

گفتم: ديگه نه من به تو كار دارم نه تو به من حق داري كار بگيري...

در و با صداي بلند بستم و راه افتادم كه برم كلاس..

به سر خيابون نرسيده از شدت عصبانيت خون از بيني ام راه افتاد...با لگد زدم به تير برق و بلند فحش دادم...

.

.

وقتي برگشتم نه بهم سلامكرديم نه هيچي...رفتم تو اتاقم و درسام رو شروع كردم خوندن..هنوز عصباني بودم..اما از خودم..از اينكه باهاش بد حرف زدم..من حق اينجور حرف زدن رو نداشتم..مامانم هست...اگر بگه بمير هم بايد بميرم..نه اينكه..

ساعتهاي 2 خوابم گرفت..گفتم ميخوابم 3 پا ميشم كاراي كلاس زبانم رو انجام ميدم..موبايلم رو كوك كردم..

يكبار چشم باز كردم ديدم 2:30 و دارن ناهار ميخورن اما من رو كسي نيومد صدا كنه..خوشحال شدم كه مزاحم ندارم..دوباره خوابم برد..

دفعه بعد كه چشم باز كردم ساعت 5:30 بود..

از تعجب شاخ درآوردم..چرا اينا من رو صدا نكردن..ديدم گوشيم كنارمه..

موقعي كه كوكش كردم رو ميز جلوي آينه بود...باز شستم خبر دار شد كه اين زنگ زده و يكي خاموشش كرده...

اومدم تو هال پذيرايي..بابا گفت چرا نميري كلاس..

يكدفعه داد زدم.: كدوم بي عقلي گوشي من رو خاموش كرده...

اعصابم خورد بود..بازم غيبت از كلاس زبان..نميرسيدم..نه تكليف انجام دادم نه ميرسم..6 شروع ميشه كلاس..

محكم مشت زدم تو ديوار..من از دستهاينا چكار كنم..برم كدوم جهنم دره ...

رفتم دست و روم رو شستم..برگشتم توي هال پذيرايي با اخم نشستم..

كارد ميزدي خونم در نميومد..

بابا ومامانم نشسته بودن..

بابا گفت: من ميبينم تو درس كم ميخوني..همه اش پاي كامپيوتري...بايد از فكرش بياي بيرون..

ميدونستم مامان زيرابي رفته برام..

گفتم: به شكر خدا هفته اي هفت روز يك روزش رو بيشتر خونه نيستين..كدوم چند روزه اين مبحث رو بررسي كردين؟

بابا گفت: به هرحال تو بايد بخوني..

گفتم: نميخونم؟

گفت: كم

گفتم : خيلي دق دارين جمعش كنين..بعدشم نميرم الافي..نميرم با دوست پسرام چت كنم، تمام مدت دنبال تست و معرفي كتاب هام..دنبال انواع رشته ها..

تازه وقتايي ميرم كه درس رو خوندم و ميخوام استراحت كنم..

برگشتم تو اتاقم..نشستم به خرخوني..

واقعا ناراحت بودم..4 ساعت مثل چي خوندم..بعد SMS زدم به زهرا..يكم چرت وپرت گفتم وخنديدم..

يكدفعه دوباره همه چي يادم اومد..مامان كه اومد تو اتاقم يادم اومد..

احساس كردم چقدر تنهام..چقدر بد تحقير ميشم..دوباره آتيش كشيد ..احساس كردم ازش متنفرم..

همين كه رفت بيرون يك سيلي زدم تو صورتم..رو كاغذ سفيد روبروم نوشتم: تو احمق ترين دختر دنيايي.اون مامانت هست..

يكي تو دلم داد زد پس چرا با تو اينجوريه؟؟ چرا پسراش براش عزيزترن..چرا هميشه دستورات مال تو هست..كنايه ها..چرا فقط با تو جدل ميكنه..

اشكام ريخت رو برگه...دندونام رو چفت كرده بودم و از نميدونم كدوم احساس ميلرزيدم...

يكي تو ذهن و دلم داد زد آرش كجايي؟

رو برگه نوشتم آرش....

دوباره...دوباره..دوباره....برگه سفيد روبه روم پر شد از اسمش...

محكم خودكار رو زدم رو ميز...سرم رو گذاشتم رو دستام و زمزمه كردم خوب كجايي؟؟

چرا تنهام گذاشتي...اگه الان بودي كلي ميتونستي ارومم كني...

دوباره ياد حرفام به مامانم افتادم..دوباره اعصابم بهم ريخت..تو برزخ بودم انگار..

به زهرا گفتم آرشم رو ميخوام...

زهرا گفت: تو رو خدا فراموشش كن..

ميخواستم باهاش دعوا كنم اما گفتم: باشه..اما نه الان..وقتي كه بميرم..

.

.

ديگه خسته شدم..چرا دست از سرم بر نميدارن...عزيزترينم تنهام گذاشت ، بقيه هم تنهام بذارن ديگه..

نميخوام ببينمشون..برام عزيزن اما از دور...تو انتخاباي دانشگاه هيچ كدوم رو شهر خودمون نميزنم..حاضرم تو بدترين شهر باشم اما اينجا نباشم..

از مامان ناراحتم..

خيلي هم ناراحتم..

پستي كه ارش تو بلاگش برام گذاشته بود با عنوان خسته از همه رو 100بار ميخونم..

چرا فكر كرد برام عزيز نيست..

كجايي آخه...

چرا اينجوري تنهام گذاشتي...

اين ستم بود به من...حقم نبود خدا ...چرا اينجوري عذابم ميدي..

آرشم رو ميخواام...خدا چرا؟؟

بابا همه اش پيله است كه بخوابم..اما من آروم ندارم...

خدا...اين چه وضعشه...

خدا...چرا يكي نيست بشه مرهم دردام..چرا هموني كه بود رو گرفتي...

فقط يكي بود كه ارامشم بود چرا همونم بهم نديدي...چرا گرفتيش...چرا اينجوري غصه ها رو ميريزي تو دلم..

خدا چند سالمه؟؟چقدر ظرفيت دارم مگه؟

خدا بي معرفتيه...

آرشم رو ميخوام...زهرا هم نميتونه ارومم كنه بيشتر نمك ميشه رو زخمم..

خد آيدام رو ميخوام..

خدا...

اينجوري عزيزام رو نگير...

خدا منم ببر راحت شم..ببر من و اينجا هيچي واسه من نيست..

اينجا جز كابوس غصه درد هيچي نيست..

اينجا جز حسرت و سياهي واسم نداره..

خداااا...





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 3:56 | |

گنگ!!
اصرار ميكنه دو روز مطلق استراحت كن..

چشمام درد ميكنه، خطهاي صفحه چت رو تار ميبينم..اما بعد از ۱روز انتظار دلم نمياد برم..

شب قبلش از ساعت ۸ شب تا ۲ شب يكريز چشمام به آيديش بود كه كي مياد..يكدفعه شاكي شدم..كنار آيديم نوشتم : خداااااااااا بسه...خداااااا بسمه..بسه ديگه..

سه نفر باهم پي ام دادن چي شده؟

يكيشون آريا بود..حوصله نداشتم...آريا باهام حرف زد..

شوخي هم كرد...حالم بهتر شد...اما..

سرم شروع كرد گيج رفتن..ديگه نمي تونستم تحمل كنم كه رفتم...

داشتم ميگفتم..باهاش يكي به دو ميكردم..نمي خواستم..اما..نميشد..درسام زياد بود..يكي داد زد ديوونه! خوب تو كه خودتم ميدوني آخرش به حرف اون گوش ميدي چرا انقدر حرصش ميدي..تو ديگه چقدر خودخواهي..

بايد زود ميرفتم..عادل داشت مغزم رو ميخورد..خواستم بگم ميرم استراحت كنم، گفتم ميرم به درسام برسم، آخه از بچه ها قبلش همينجوري خداحافظي كردم..حواسم نبود..

به طعنه گفت ميري به درسات برسي؟ گفتم نه به جون خودم..گفت آررررره...(يعني خودتي)

اعصابم بهم ريخت..بلند شدم..محكم عادل رو هول دادم...گفت: هوووووي...

گفتم: زهره مار..يكبار ديگه اينجوري رو اعصابم بدو ببين باهات چكار ميكنم.

گفت : مثلا؟

كشيده آب نكشيده اي حواله صورتش كردم و گفتم ازاين بدتر..

تا اومد جواب كشيده رو بده سرم درد گرفت و من بلند وناخودآگاه گفتم آااي...

دستام رو بردم پشت سرم گذاشتم...مامان تند اومد پيش ما..فكر كرد كار عادل هست..خواست باهاش دعوا كنه..

اما من گفتم نه من زدمش بيچاره هيچي نگفت..سرم ازخودش درد ميكنه..

مامان من رو برد تو اتاقش..نشست لبه تختش..منم رو زمين نشستم و سرم رو گذاشتم رو پاش..

موهام رو ناز ميكرد..من عاشق اين نوازش مامان هستم كه البته كم پيش مياد.اين ديگه اوج بروز احساس من و مامانم هست...

گفت: نازآفرين؟؟ ( مامان هميشه من رو صدا ميكنه نازآفرين...البته اصولا همين رو هم خلاصه ميكنه نازي، ولي چون نازآفرين رو دوست داره، موقع هايي كه خيلي باهم مهربون ميشيم صدام ميكنه نازآفرين...،منم اين اسم رو خيلي دوست دارم..اسم دوتا از ايدي هامم هست..) چي شدي؟

گفتم: درد ميكنه سرم..تازه گيجم ميره..

گفت: الهي فداي دخترم بشم.عيبي نداره..بخواب خوب ميشي..

سرم رو پاش بود و چشمام بسته...سنگين شد چشمام و كم كم خوابم ميبرد..كه گوشيم زنگ خورد..

ـبله؟

ـسلام..خوبي؟ ببين امتحان زبان ازكجاست؟

ـكدوم زبان؟

ـكلاس ديگه..ميان ترم...

يكدفعه يادم اومد..از بچه هاي كلاس بود...واااي امتحان ميان ترم..اونم با اسلامي...ديوونه است...مهمترين امتحانه انگار..يكبار قبلا سر اين امتحان غايب بودم نزديك بود من رو بندازه..

قول دادم استراحت كنم..اما...واي...اگر نرم ميفتم...

خوب فقط همين رو ميرم...رفتم كلاس..خلاصه اش اينكه هرچي من بيشتر همت كردم نرم مدرسه و كلاس بيشتر سرم اومد..تازه واسه امروزم كلاس جبراني بود..

سعت ۶ صبح امروز سر كلاس بودم تا ۶:۳۰عصر ....اينم از استراحت كردن من..

رسيدم خونه ۶:۳۰..ديگه گفتم اخ جون لالا...سرم همون منگي چند شب قبل رو داشت...

رفتم حمام بلكه درست شه..اما نشد..

تا پام رو گذاشتم بيرون..اماده واسه استراحت بشم كه...مامان گفت: نازآفرينم، عروسي دعوتيم..بدو حاضر شو...

فكم چسبيد زمين..هرچي اصرار كه نيام...نشد..ميدونست حالم بده..خودشم راضي نبود..اما حرفاي خانواده يك طرف تنها من رو خونه گذاشتن يكطرف..

دلم سوخت..بيچاره ماماني...اگر نره فاميل براش حرف ميزنن..(يعني صاحب عروسي) اكرم بره و من بمونم دلش هزار راه ميره..تازه من خواب باشم وتنها...

ديدم گناه داره باهاش رفتم..قرار شد زودي بيايم...تا ساعت ۱۲:۳۰ شب اونجا بوديم..

الان كه دارم اين رو مينويسم...تو خوابم..تو گنگي و منگي..سرم سنگينه و چشمام باز نميشه..

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 2:19 | |

يك قدم تا مرگ
ديشب ساعت ۱۰:۳۰ رفتم حمام، نيم ساعتي كه گذشت احساس كردم سرم سنگين شده..

فكر كردم از هواي گرم حمام هست..چندبار زير آب سرده سرد واستادم..اما بازم حالم عوض نشد..

سرم گيج ميرفت يكخورده..

وقتي اومدم بيرون ۱۱:۳۰ بودم..سرم رو تقريبا خشك كردم، نشستم پاي كامپيوتر و انجمن رو بازكردم.

يكم گذشت ديدم واقعا تو حال خودم نيستم..

گفتم ميخوابم درست ميشه..

رفتم به مامان بگم چه ساعتي بيدارم كنه كه سرم گيج رفت خوردم زمين..واقعا منگ بودم..موقعي كه پلك ميزدم وقتي چشمام بسته ميشد ديگه سخت باز ميشد..

تو راه آشپزخونه تا اتاقم ۱ بار افتادم يكبار هم محكم سرم خورد به ديوار..!!

افتادم رو تخت...طاق باز، به حالت صليب...

چشمام بسته شد...يك حالتي بود..

ديدم يك جمعيتي سياه پوش، تو قبرستون دور يك قبر كه روش سنگ مرمر سفيد هست جمع شدن وگريه ميكنن..يك جمعيت تقريبا زياد..دختر و پسر جوون هم زيادن..

رفتم جلوتر ببينم كي مرده ، به قيافه ها دقيق شدم ديدم فاميلاي خودم هستن..خاله هام..دايي هام..يكي از عمه هام..دخترا  و پسرايي كه بودن، اما فاميل نبودن..سرم رو برگردوندم سمت قبر...اما چيزي نديدم..همينجور نگاه ميكردم ، ديدم بابام بد گريه ميكنه...مامانم نشسته رو زمين..

هي نگاه كردم ديدم اينايي كه اينجان خانواده هاشون كامله،پس كي مرده؟؟ يكدفعه بابام به همون حال گريه گفت : خدا دخترم...چرا من رو نبردي به جاش...

هاج و واج به بابا نگاه كردم..بابا خوبي؟؟من كه اينجام؟؟كجا بردن منو؟؟؟دوباره زل زدم به جمعيت..

زهرا رو ديدم كه تو بغل مونا داره گريه ميكنه...بيشتر نگاه كردم..پسرا رو هم بعضيا رو ميشناختم، پرهام هم بود..فهميدم..

من مرده بودم..اينا سر قبر من جمع بودن...اونايي كه واستاده بودن همه دوستايي بودن كه تو نت داشتم، بهارك، امير علي، آرمين، شيرين، رويا، نيكتا و....

احساسي نداشتم...ام تو جمعيت داشتم دنبال يك نفر ميگشتم..همه هستن..تمام كسايي كه ميشناختم و عزيز بودن برام..پس حتما هست...آرش هم هست..

يكي يكي از بينشون رد ميشدم...تو صورتشون زل ميزدم..عجيب بود بعضي ها رو با اينكه نديده بودم ، ميدونستم كيه...نه نبود...

هيچ جا نبود...آرش نبود...تنها كسي كه خواستم باشه نبود..

اونايي كه دور قبرم بودن داشتن واسه من گريه ميكردن و من خودم دوتا قبر اون ورتر نشسته بودم رو زمين و گريه ميكردم..نه واسه مردنم..واسه اينكه ارش نيومد سر خاكم...

مثل تموم وقتايي كه خودم رو از خواب بيدار ميكنم، تو اوج نااميدي كه توي خواب هستم جيغ ميكشم بيدار شو...فقط يك  كابوسه..سرت رو بلند كن..بلند شو تموم ميشه..

چشمام رو ناگهاني باز ميكنم..

.

.

هنوز به حالت صليبم...بازم اون حالت كرختي و منگي رو دارم..چشمام تو تلاش واسه بسته نشدن هستن..

تو ذهنم فرياد ميزنم..آرش نبود..آرش نيومده بود...قولش رو بهم داده بود ...گفته بود تنهام نميذاره..تحته هيچ شرايطي..من اونجا تنها بودم..

شايد...شايد خبر نداشته...

ديوونه شده بودم..اين تنها وصفش بود..من احساس تنهايي كردم..از مرگ ناراحت نبودم از نبودنش ناراحت بودم..حتي واسه يك رويا...

يكي بايد باشه كه بهش بگه...زهرا!! تنها كسي كه ميشناسش..

همونجوري كه دراز كشيدم با دست دنبال گوشيم مي گردم..مياد تو دستم ساعت ۱:۱۵ هست..

بهش اس ام اس ميدم: زهرا بهم يك قول ميدي؟
ميگه: آره عزيزم هرچي كه باشه.

ميگم: قول بده وقتي كه مردم حتما به آرش خبر بدي كه بياد سر خاكم..نميخوم اون موقع تنها باشم.

ميگه: باشه حتما، فقط اگر بتونم ۱۰۰سال ديگه پيداش كنم!!!اين حرفا چيه ديوونه؟ بعدشم من تنهات نميذارم

ميگم: زهرا بهم قول بده..خواهش ميكنم..اگر نميتوني پيداش كني از الان بهش بگو كه همچين قولي دادي..

ميگه: قول ميدم.

آروم ميشم..چشمام ميره رو هم و من ديگه هيچي نميفهمم..

صبح بلند ميشم..۲تا اس ام اس ...از زهرا..

يكي: بيداري؟جواب نميده

دومي: نميخوام از مرگ نازي بشنوم، شب بخير....اين رو آرش گفت، تو جواب اون حرفت.

هنوزم حالم خوب نيست...هنوزم حالت منگي دارم..

فكرم كار نميكنه...

.

.

زنگ اول تموم ميشه و زنگ تفريحه..زنگ تفريح ميخوره..منتظريم معلم بياد..فيزيك..يك اقاي قد بلندع چهار شونه و هيكل درشت، صداي بم و كلفت مردونه..خيلي از استايلش خوشم مياد..بهش ميگن مهندس

جلوي كلاس واستادم...يكي از بچه مياد طرفم..واسه شوخي ميگه چطوري تو...و مشت ميزنه تو مثلث تنفس ( دقيقا زير شش ها و بالاي پرده ديفراگم، جايي كه دنده ها داره تموم ميشه..يك ضربه هرچقدر آروم هم باعث درد زيادي ميشه، خيلي منطقه حساسي هست)

اين مشتي كه سروناز زد وحشتناك محكم بود.و..دستاش ضرب زيادي داره..

يكدفعه نفسم بند اومد...دستام رو گذاشتم جايي كه ضربه خورده بود...نفسم بند اومد..همونجور كه واستاده بودم به پشت خوردم زمين.محكم سرم خورد زمين..البته سرم كامل اصابت نكرد..همون گل سري كه واسه خاطر آرش خريدم سرم بود..وقتي خوردم زمين، اون اول خورد زمين واسه همين تيكه تيكه شد تو سرم..سرم از درد منفجر شد..هنوز نميتونستم نفس بكشم..بچه ها دورم جمع شدن..از نفس نكشيدن سياه شده بودم.اين رو از جيغ بچه ها فهميدم..

يكي سر سروناز داد ميزد: كشتيش وحشي...

چندتاشون من رو صدا ميزدن...يكي مقنعه ام رو در آورد...نميتونستم نفس بكشم...دستم رفت دوره يقه ام..داشتم خفه ميشدم...يكي از بچهها دكمه هاي مانتوم رو باز كرد...

دستم دور گلوم حلقه شد...ميخواستم گلوم رو پاره كنم تا بتونم نفس بكشم..بچه ها جيغ ميزدن...داشتم ميمردم..دستام سياه شده بودن...

يكدفعه صداي بم و كلفتي پيچيد ..بريد كنار ببينم...مهندس بود..نشست كنارم...وحشت تو چشماش خونده ميشد..هنوز تو تقلاي نفس كشيدن بودم...نفسم برنمي گشت بيرون...

من رو به پهلو برگردوند...صداش پر از دلسوزي و دلهره بود..

گفت : اروم باش...آروم...

آروم چي آخه...گرماي يك مايع روون رو حس كردم..پلك زدم...رو زمين خون بود..

از بيني م خون ميومد...مهندس ترسيد...

يكي از بچه جيغ زد: خونريزي داره...

يكدفعه از زمين كنده شدم...مهندس بلندم كرده بود و من رو از شكم انداخته بود رو دستش..يكدفعه محكم به معده ام فشار داد...انگار اون هواي گلوله شده تو مجاري تنفسيم پرت شد بيرون و يك سرفه زدم...مثل يك آدم حريص هوا رو ميبلعيدم...

هنوز رو دستش بودم...خون ميريخت رو زمين...خون با اشك چشمام قاطي بود..هيچ كس جرات نكرده بود بياد جلو..از مهندس ترسيده بودن...مهندس دستاش رو دورم حلقه كرد...هنوزم ميگفت: آروم..آروم نفس بكش...

داشتم فكر ميكردم، الان مرده بودم...الان تو بغل مهندس مرده بودم..من اين رو نميخوام..خدا من ميخوام تو بغل آرش بميرم...

موهام داشت كشيده ميشد...مهندس داشت تيكه تيكه هاي گله سرم رو از بين موهام در مياورد و مينداخت زمين..

ميخواستم سرش داد بزنم نكن عوضي..اونا برام عزيزه...درد سرم شروع شد...يكدفعه خواستم راست واستادم و دستم رو بردم پشت سرم..جايي كه بيشتر درد ميكرد..

آخم بلند شد...زانوهام خم شد...مهندس من رو گرفته بود..شايد اون دقايق و اون لحظات بيشتر از ۳دقيقه هم نشده بود..اما من...برام يك عمر گذشت...

اشكام بيشتر شد...صداي مهندس: آروم باش دخترم..چيزي نيست...

از بغلش اومدم بيرون..دستم رو زدم به ديوار...اما نتونستم واستادم..نشستم رو زمين..

يك پام خم بود ويكي دراز...

با دست اشاره كردم كه خوبم..

يكدفعه صداش پر از خشم شد..داد زد..كدوم احمقي اين كار رو كرد..؟؟

همه خشكشون زد...براي منم عجيب بود..مهندس با اون با ادبي..اين ديگه چه جورش بود!!!

گفت: پسرا هم اين كارا رو نميكنن...واقعا متاسفم..دختر مردم داشت ميميرد..

همه ساكت نشسته بودن...اومد جلوم..آروم گفت: ميخواي ببرمت پايين..

با سرش اشاره كردم نه...به زور و پر درد گفتم: خودم ميرم..خوبم..بچه ها از درس عقب ميمونن..

با ترديد نگاه كرد اما من محكم از جام بلد شدم..ميدونستم دو قدم ديگه ميخورم زمين..

اما رفتم...صداش ميومد..داشت سوال ميگفت..

طيقه چهارم بوديم و فقط كلاس ما اونجا بود..بقيه كلاسهاي اون طبقه خالي بود..

از پله ها بايد ميرفتم پايين..

دو پله رو  رفتم..سرم گيج رفت..به جلو خم شدم..داشتم ميفتادم..وسطه پله ا بودم..به هيچ جا نميشد دست بگيرم...

فقط حساب كردم تا پايين پله ها من ضربه مغزي ميشم...

پاهام از جا كنده شد..داشتم ميفتادم..يكدفعه معلق موندم...دوباره مهندس بود...دستاش دورم حلقه شده بود و نميذاشت بيفتم..

با غرولند و بلند گفت: وقتي ميگم كمكت كنم، ميگي خوبم...

تا پايين ، تو حياط دستم رو گرفته بود و من رو ميبرد..سه بار ديگه هم داشتم ميفتادم كه اگر نبود واقعا دست و پام كمه كمش شكسته بود..

هنوز اشكام ميريخت..خونريزيم بند اومده بود..اما اشكام ميريخت..ميخواستم بلند گريه كنم..

من داشتم تو تنهايي ميمردم...

تو اينه نگاه كردم...صورتم سرخ سرخ بود و دوره دهنم پر از خون...جاي انگشتام رو گلوم كبود بود...

مقنعه ام پر خاك دستم بود...موهام وحشتناك بود....لباسام پر خون و خاك...

برگشتم مهندس رو نگاه كردم...فقط سر تكون دادم...رفت يكي از ناظم ها رو صدا كرد و خودش برگشت بالا..

تمام زنگ تو دفتر مردها بودم..خالي بود...

اشكام ميريخت...و فقط اين زمزمه تو ذهنم بود...تنها بودم...

هرچي گفتن برو خونه قبول نكردم..تا اخر مدرسه بودم...

نميتونستم تو چشماي مهندس نگاه كنم...سروناز انگار عذاب وجدان داشت..گريه ميكرد...بلند..همه اش ميگفت ببخشيد..

ناظما داشتن توبيخش ميكردن..با همون لبخند سابقم..با چشماي پر از اشك رفتم دستش رو گرفتم و بغلش كردم...جلو چشم دو تا ناظم و معلما..گفتم عيبي نداره..چيزي نيست كه..

دهن باز كردن واسه اعتراض...اما من دستش رو كشيدم و اومديم از اتاق بيرون..هنوز گريه ميكرد...داشتن ما رو نگاه ميكردن..نا نداشتم اما با آخرين توانم، محكم بغلش كردم...و همين شدت گريه اش رو بيشتر كرد..

اشكام دوباره ريختن..با سرعت بيشتر..من از تنهايي خودم گريه ميكنم و تو واسه خاطر اينكه بهم فهموندي چقدر تنهام..

محكم تر بغلش كردم...گفتم: سروناز بسه..چيزي نيست..نبايد گريه كني..مگر مردم كه اينجوري اشك ميريزي...

فقط ميگفت ببخشيد..معذرت ميخوام..

تراژدي بود براي خودش...

جاي مشتش هنوز كبوده...بدجورم درد ميكنه..

اما قلبم بيشتر داره تير ميكشه..از اينكه تو يك قدمي مرگ بودم ولي تنها...

از اينكه هيچ كدوم از آرزوهاي من براورده نميشه...

همه اش رو با خودم ميبرم زير خاك...همه اش رو...

.

.

پي نوشت: قرار بود هردفعه مياي برام كامنت بذاري...لطفا سعي كن..

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 23:56 | |

ميترسم.
حالم بده..

خيلي بده..توي فروم بچه ها يك تاپيك واسه شوخي زدن..راجع به قلعه شياطين و متحدين هست..

تو انجمني كه من مديرشم..مجبورم برم اگر اشتباه و تخلفي هست درست كنم..

حالم بد ميشه وقتي ميخونم...احساس دل پيچه بهم دست ميده..حرفاشون دقيقا شبيه خوابهاي من ميشه..

شبيه كابوس هام...ميدونم امشب كابوس خواهم ديد...من از اين احساس متنفرم...حالم خيلي بده..اينا ديوونن..چرا اينجوري حرف ميزنن..اين چه بازي هست ديگه..

دلم نميخواد برم اما مجبورم..

 





[+] نوشته شده توسط ArteMiss در 18:11 | |

مطالب پیشین
پست اول تا آخر
!

11 مهر!
1 هفته پيش!

این هفته
عصبي

كابوس
تولد سارا و ايدا

انگار نميشه
خدانگهدار

دلهره
خدااااااااا
گنگ!!
يك قدم تا مرگ
ميترسم.

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
داریوش کمانی & داریوش قالبساز